قدرت نازک‌پوستی



“من” از کجا شروع می‌شود و کجا تمام می‌شود؟ یعنی کجا “من”ام، کجا “غیرِمن” و دیگری و جهان پیرامون است؟

همه ما دوست داریم فکر کنیم مرز بین “من” و جهان و دیگری، همین پوست بدن ماست و یک من ِ مستقل و جدا از جهان پیرامون وجود دارد.

اما اگر همه‌ی عنوان‌ها، نقش‌ها و روایت‌هایی که در مورد خودمان ساختیم و تعریف کردیم را کنار بزنیم، ( من نویسنده‌ام ‌، من مادرم، من ایرانی ‌ام، من عقیده دارم که….،من…)، می‌فهمیم اصلا مرز مشخصی وجود ندارد و فقط غشایی سیال و نفوذپذیر []، بین من و جهان پیرامون وجود دارد.

[سیال، چون بسته به روایتی که از خودمان داریم، مرز تنگ‌تر یا وسیع‌تر می‌شود و نفوذپذیر چون چیزها از دو طرف غشا عبور میکنند؛ من بر پیرامون اثر میگذارم و پیرامون بر من]

گُزین‌گویه‌ها

لین مارگولیس Lynn Margulis این حقیقت را با زبان تکامل بیان کرده و می ‌گوید:

  «زندگی کلیتی یگانه و به‌هم‌پیوسته است، هرچند ممکن است آن را به شیوه‌های گوناگون توصیف کنیم.»

(مثلاً ما زندگی را به «من و دیگران»، «انسان و طبیعت» یا «ذهن و بدن» تقسیم می‌کنیم؛ اما در عمل، هیچ‌کدام کاملاً مستقل نیستند: هوایی که درخت تولید می‌کند وارد بدن من می‌شود، بدنم بر افکار و احساساتم اثر می‌گذارد و رفتارم زندگی دیگران را تغییر می‌دهد. نام‌ها و مرزبندی‌ها متفاوت‌اند، اما زندگی همچنان یک جریان پیوسته است.)

مارتین لوتر کینگ Martin Luther King معادل جامعه‌شناختی همین تفکر را به این ‌شکل صورت‌بندی می‌کند:

«ما در شبکه‌ای گریزناپذیر از وابستگی متقابل گرفتاریم.»

و والت ویتمن Walt Whitman  بنیادی‌ترین و وجودی‌ترین صورت این تفکر را در یک جمله حیرت‌آور خلاصه می‌کند:

«هر اتمی که از آنِ من است، به همان اندازه از آنِ تو نیز هست.»

جان مویر John Muir طبیعت‌شناس هم می‌گوید:

«هر وقت می‌کوشیم چیزی را به‌تنهایی و جدا از بقیه بیرون بکشیم، می‌بینیم که به همه‌چیزِ دیگر در جهان وصل است.»

همین می‌شود که…

تفکری که این‌روزها در جهان مُد شده و رواج پیدا کرده، دقیقا برعکس این نوع نگاه به “من” و جهان است.

وقتی نتوانیم پیوند بین “چیزها” را ببینیم، نمی‌توانیم پیامد هیچ‌چیز یا هیچ‌رفتار یا هیچ‌حرکت یا هیچ تصمیمی را به درستی پیش‌بینی کنیم.

  • همین میشود که با یک آفت‌کش، به شکل احمقانه به جنگ یک گونه‌یِ خاص میرویم، ولی در نهایت کل اکوسیستم وابسته را نابود می‌کنیم.
  • همین میشود که “دیگریِ دُشمن” را با بمب اتم تهدید میکنیم. –
  • همین میشود که ماری کوری با کشف رادیواکتویته و خاصیت درمانی اورانیوم، یک شیشه از آن را کنار تختش میگذارد!
    ما یک ویژگی را از شبکه‌ی روابطش بیرون می‌کشیم و به‌تنهایی نگاهش می‌کنیم. «این ماده درمان می‌کند.»
    «این آفت‌کش این حشره را می‌کشد.»
    «این بمب دشمن را نابود می‌کند.»
    «این تصمیم فقط به من مربوط است.»
    و فراموش می‌کنیم که در جهانی به‌هم‌پیوسته، تقریباً هیچ «فقط»ی وجود ندارد. هیچ چیز فقط خودش نیست.
    هر کنش، رشته‌ای از بافته‌ای بسیار بزرگ‌تر را می‌کشد و با کشیدن آن رشته، چیزهای دیگری هم تکان می‌خورند که شاید حتی نمی‌دانستیم وجود دارند.

پوست‌نازک

Jenn Shaplan جِن‌شپلند، در مجموعه جستار Thin Skin یا “پوست نازک” سراغ این پرسش می‌رود که، ما چه‌طور میتوانیم نابینایی خودمان را نسبت به همه این پیوندها در جهان اصلاح کنیم؛ کتابی که به تعبیر خودش روایتی جسمانی از این حقیقت است که غشای بین هر کدام از ما با جهان پیرامون‌مان بیشتر از حد تصور ما “نازک” است!

و این فکر و این اندیشه از آنجایی شروع می‌شود که او درگیر یک بیماری خاص پوستی می‌شود که یکی از لایه‌های طبیعی پوستش از بین میرود و به معنای واقعی پوست‌نازکی را تجربه میکند.

{چیزی به نام «بیرون/ دیگری» وجود ندارد…
جهان بخشی از ساختار سلولی ماست… و ما با تک‌تک انتخاب‌های کوچک‌مان بر آن اثر می‌گذاریم.
کم‌کم در گوشه‌وکنار زندگی‌ام با چیزهایی روبه‌رو می‌شدم که حالا آن‌ها را تجسم واقعیِ درهم‌تنیدگی‌ام با جهان و سهمی که در آن دارم می‌بینم: در تشخیص پزشکیِ «پوست نازک»م، در دوستانم که در حالی بچه‌دار می‌شدند که جهان در آتش می‌سوخت، در کریستال‌هایی که همه‌جا سبز شده بودند تا ظاهراً چیزی را در ما درمان کنند، در احساس آسیب‌پذیری خودم و در میل شدیدم به این‌که احساس امنیت کنم.
کم‌کم خودِ این تصور را زیر سؤال بردم که من موجودی هستم که باید از او محافظت شود؛ حتی این تصور را که اصولاً چیزی به نام «من» وجود دارد که بتوان از آن محافظت کرد. هیچ چیز نمی‌تواند واقعاً از ما محافظت کند…
هنگام نوشتن ناگهان به ذهنم رسید که من مطلقاً در برابر تک‌تک انسان‌ها و تک‌تک موجودات زنده‌ی روی زمین آسیب‌پذیرم، و آن‌ها نیز در برابر من آسیب‌پذیرند…
شروع کردم به جست‌وجوی شیوه‌های دیگری برای فهم «خود»؛ شیوه‌هایی که شاید سودمندتر از این تصور باشند که خود را موجودی لرزان و ضعیف ببینیم که باید دائماً دیوارهایی دورش بکشیم تا از جهان در امان بماند.
و دقیقا درست از دل همین آسیب‌پذیری خاص که در ظاهر نقطه‌ضعف به‌حساب می‌آید، نوعی قدرت خاص و عجیب هم شکل می‌گیرد.
}

آن‌قدرها هم بدیهی نیستند

ما اینقدرها هم که فکر می‌کنیم موجودات بسته و جدایی از جهان ِ پیرامون نیستیم. مرز بین “من” و “دیگری”، و “من” و “جهان” به شدت شکننده و نفوذپذیر است.

این وضعیت از جهتی میتواند ترسناک باشد؛ چون دیگر نمیتوانیم دور خودمان دیوار بکشیم و بگوییم؛ این سمت، منم، و آن سمت، جهان است.

اما درست در همین‌جا یک قدرت عجیب هم شکل میگیرد.

چرا؟ چه قدرتی؟

وقتی میفهمیم که مرزهای میان “خود” و “جهان” قطعی و مطلق نیست، ممکن است همزمان بفهمیم خیلی از چیزهایی که تا این‌لحظه بدیهی فرض میکردیم هم، آن‌قدرها بدیهی و حتمی نیستند.

فرهنگ روز‌به‌روز مرزهایی را تعیین میکند و به خورد ما میدهد تا به ما بفهماند که دامنه چیزهایی که میتوانیم تصور کنیم، فقط محدود به “همین”ها است، و فقط “همین‌”ها مجاز و پذیرفتنی هستند. همین شکل خانواده، همین شکل پوشش، همین شکل از زندگی ِ درست، و …

اما وقتی این مرزها شُل شوند، دقیقا همین‌جاست که میتوانیم از خودمان بپرسیم: اصلا چه کسی گفته که فلان و بهمان؟ اصلا چه کسی گفته زندگی فقط محدود به همین شکل ِعامه‌پسندِ نخ‌نما است؟

“من” بعد از مرگ چه میشود؟

این کاملا انسانی‌ است که نخواهیم بعد از مرگ‌مان کاملا ناپدید و محو شویم، اما  درک همین بی‌مرزی بین من و جهان و دیگری، باعث می‌شود بیشتر از قبل ساختارهای پیش‌فرض تحمیل‌شده را زیر سوال ببریم.
یکی از مستبدانه‌ترین آنها، باور به اینکه خانواده‌درجه‌اول، بهترین و طبیعی‌ترین واحد برای تعلق و پیوند است.
شاید میراث‌گذاری دیگر برایمان فقط بچه‌دار شدن برای ادامه‌دار کردن نام فامیلی و ژن‌هایمان نباشد،(حتی به‌زور و با منجمد کردن تخمک‌ها و لقاح مصنوعی). بلکه شاید تبدیل به مراقبت از موجود دیگری ، یا مراقبت از درختان یک جنگل دورافتاده، نوشتن و ثبت خاطره‌هایی که به زودی فراموش می‌شوند و … شود.

وقتی مرزها کنار زده میشوند، تازه میتوانیم ‌شکل‌های دیگری از لذت، خانواده، عشق، کار، میل، امنیت و آن‌چیزی که از خودمان به جا میگذاریم را تصور کنیم.

پوست‌نازک بودن، یعنی بی‌مرزی با جهان پیرامون؛ یعنی تفکر سیستمی.

ما در ذهن، سیاست، جامعه و فرهنگ مدام چیزها را از هم جدا می‌کنیم:
من/دیگری،
انسان/طبیعت،
خانواده‌ی من/بقیه،
کشور من/کشور دیگر،
بدن من/محیط،
فرد/جامعه.

اما حقیقت زندگی این جدایی‌ها را چندان به رسمیت نمی‌شناسد. ما از طریق بدن، هوا، غذا، روابط، اقتصاد، محیط‌زیست، تاریخ و تصمیم‌هایمان دائماً به هم متصل هستیم.

زندگی، برخلاف تمام تلاش ما برای قطعه‌قطعه کردنش، همچنان سرسختانه به شکل یک شبکه‌ی به‌هم‌پیوسته باقی می‌ماند.

عصری نو

Marian Naranjo فعال بومیِ ضدسلاح هسته‌ای از قبیله‌ی سانتا کلارا پوئبلو، در فاصله‌ای اندک از زادگاه بمب اتم، با توجه به دانشی که نسل‌های پیشین درباره‌ی زندگی در صلح و هماهنگی داشتند ــ دانشی که استعمار و سرمایه‌داری بخش بزرگی از آن را پاک کرده‌ است ــ عصری نو را تصور می‌کند:
عصری برای به‌یاد آوردن چیزی که در مسیر “پیشرفت تکنولوژی” فراموش کرده‌ایم؛ این‌که چگونه نگهبان و مراقب پیوندها در جهان باشیم.

حقیقت مثل یک تسبیح یا بافته‌ای از رشته‌های بهم‌پیوسته است.
هیچ رشته‌ای را نمی‌توان از بقیه جدا کرد و انتظار داشت در مواجهه با پیچیدگی زندگی ِواقعی همچنان دوام بیاورد؛
این عادت ِخطرناکِ دیدن چیزها، به‌صورت جدا از روابط و پیامدهایشان، حتی در تاریخ فهم ما از بنیادی‌ترین اجزای زندگی نیز دیده می‌شود؛ همان عناصر شیمیایی‌ای که می‌توانند زندگی را بسازند، میتوانند زندگی را هم، ازهم بپاشند.

شیپ‌لند اشاره‌ای هم به کشف رادیواکتیویته و کار خارق‌العاده ماری کوری روی رادیوم می‌کند:

{مدت کوتاهی پس از کشف رادیوم، کسب‌وکاری چندمیلیون‌دلاری پیرامون آن شکل گرفت. به مدت چهار دهه می‌شد کرم جوان‌کننده‌ی حاوی رادیوم خرید، رژ لب، چای، نمک حمام، داروی تقویت رشد مو، و حتی «کیسه‌ای حاوی رادیوم که نزدیک بیضه‌ها بسته می‌شد» و ادعا می‌کردند نیروی جنسی مردان را بازمی‌گرداند.
خمیردندان رادیومی برای سفیدتر کردن دندان‌ها وجود داشت. رادیوم‌درمانی ــ که در فرانسه «کوری‌تراپی» نامیده می‌شد ــ برای درمان سرطان به کار رفت. ابتدا با پنجاه سوزن آن را وارد بافت سینه می‌کردند، یا از «دانه‌های» رادون استفاده می‌کردند که واکنش‌های شدید ایجاد می‌کردند. حتی برای درمان سرطان ابزاری به نام «بمب واژینال رادیوم» وجود داشت که از یک کره‌ی سربی متصل به میله‌ای برای وارد کردن به بدن تشکیل می‌شد.
ماری کوری و دخترش ایرن در جنگ جهانی اول با خودروی مجهز به دستگاه رادیولوژی به جبهه رفتند تا از سربازان عکس‌برداری اشعه‌ی ایکس کنند. بعدها ماری لامپ‌های حاوی رادیوم را در اختیار خدمات بهداشتی فرانسه قرار داد تا مجروحان و بیماران نظامی و غیرنظامی را با رادیوم‌درمانی معالجه کنند.
داستان کشف رادیواکتیویته، داستان نوعی جهلِ عامدانه است: می‌دانستند، اما دلشان می‌خواست ندانند؛ وانمود می‌کردند نمی‌دانند که این ماده تا چه اندازه قدرتمند و مخرب است.
دانشمندان و فروشندگان هر دو به قدرت شفابخش آن ایمان داشتند. رادیوم آن‌قدر مخرب بود که می‌توانست سلول‌های سرطانی را بکشد، آن‌قدر قوی بود که پوست پیر کوری را از پشت شیشه‌ی ویالی که در جیب جلیقه‌اش می‌گذاشت بسوزاند؛ اما به شکلی عجیب تصور نمی‌کردند آن‌قدر خطرناک باشد که دانشمندانی را که تمام روز با آن کار می‌کنند یا مردمی را که با آن دندان‌هایشان را مسواک می‌زنند، بکشد.
ماری یک شیشه‌ی کوچک رادیوم روی میز کنار تختش نگه می‌داشت تا شب‌ها در نور آن بخوابد. آن را «فرزندم» می‌نامید.}

[…]

این نابینایی خودخواسته نسبت به پیوندها و روابط علت‌و‌معلولی چندان هم عجیب نیست؛ ماری کوری برای اینکه بتواند برخلاف تمام محدودیت‌های زمانه و محیطش به آنچه رسید دست پیدا کند، ناچار بود خودش را به «پوست‌کلفت»ای بزند.

و شاید اگر پوست‌نازک‌تر بود از همان تراژدی‌ای که Adrienne Rich آدرین ریچ در پایان شعرش درباره ماری کوری می‌گوید، در امان می‌ماند؛

زنی مشهور مُرد
در حالی که زخم‌هایش را انکار می‌کرد

انکار می‌کرد

که زخم‌هایش
از همان سرچشمه‌ای آمده‌اند
که قدرتش