بعضی احساسها، حالوهواها و میلها هستن، که هیچ “کلمه و واژه”ای برای توصیفشون و توضیحشون نیست.
غم نیست،
خشم نیست،
رنج نیست،
یاس نیست،
ناامیدی نیست،
درد نیست، …
حس هست، اما کلمه نیست.
- حالوهوای ما وقتی که به خونه کودکیهامون برمیگردیم، یا به مکانی پُر رفتوآمد و پُرخاطره در گذشتهها، که الان متروکه و سوتوکور و مخروبه شده؛
- آگاهی از اینکه همین لحظه الان هم روزی به خاطره تبدیل میشه؛
- کلافگی از اینکه تو یه بدنی زندانی شدیم که فقط تو هر لحظه میتونه در یه مکان باشه؛
- آرامش ِ پیلهمانندی که تو زمان وقوع رعدوبرق، در فضای امنِ داخل خونه احساس میکنیم؛
- آگاهی از اینکه من و حواس ِ من تا چهاندازه محدودن، و من فقط بخش خیلی کوچیکی از جهان رو میتونم تو میدون دیدم ببینیم، محدوده خیلی کوچیکی از صداها رو میتونم با گوشهام بشنوم، و …فقط و فقط گوشهیِ ناچیزی از حقیقت جهان رو میتونم درک کنم؛
- احساس غممانند و حسرتمانندی که بعد از پایان و دقیقا بعد از خوندن جمله آخر کتاب یا صحنهی آخر فیلمی که عاشقانه دوسش داشتیم، سراغمون میاد؛
- میل به اینکه یه زمانهایی دوست داریم بین جمعیت حل بشیم، محو بشیم، نامرئی بشیم، تا فقط بتونیم تماشاگر جهان باشیم، بدون اینکه مجبور باشیم نقشی بازی کنیم؛
- حس عجیب گیر افتادن در این جهان و زمین؛
- احساس عجیبی که موقع نگاهکردن به زمین از پنجره هواپیما حس میکنیم؛
- احساس ازهمگسیختگی بین زندگیای که میخوایم و زندگیای که داریم؛
- احساس آزاردهندهای که گاهی تو مهاجرت سراغمون میاد، اینکه حتی بعد از گذشت سالها زندگی کردن تو یه جغرافیای جدید، حس میکنیم انگار هیچوقت از اول اصلا به اینجا نیومدیم و صرفا تو این سالها معلق بودیم؛
- لحظهای که میفهمیم هر کسی که پیرامونمونه، شخصیت اصلی داستان ِ زندگی ِ خودشه و ما فقط، تو پسزمینهیِ داستان اونها یه سیاهیلشکری بیش نیستیم؛
و سه نقطه.
«مرزهای زبان ِ من، مرزهای جهان مناند.» ویتگنشتاین
زبان ِ ناتوان
ما با حس این حسها حس میکنیم که تو این دنیا تنهاییم و شاید به شکل احمقانه تنها کسی هستیم که داره به این چیز خاص فکر میکنه و این حس خاص رو تجربه میکنه.
ما اینجوری فکر میکنیم نه بهاینخاطر که اون حس اشتباهی یا غیرواقعیه، بهاینخاطر که، زبان ما ناقصه و اسم و کلمه و واژه مشترکی برای بیان این حسها نداریم.
همیشه حس میکنیم که تو گفتوگوهامون یه خلا بزرگ هست و مطمئن نیستیم که واقعا فهمیده شدیم یا نه.
و به جای اینکه تقصیر رو به گردن مقصر اصلی، یعنی زبان بندازیم و بپذیریم که زبان نقص داره، فکر میکنیم اون حس، زائد و بیخود و احمقانه است.
باید بپذیریم که زبان ِمن، (یعنی کلا هیچ زبانی تو دنیا)، نمیتونه کامل و دُرست، جهان ِ من رو، توصیف کنه.

پروژهی ِشخصی من
من یه پروژهیِ شخصی برای خودم تعریف کردم.
من میخوام کمکم این حسها و میلها و حالوهواها رو از هیاهوی زندگی بیرون میکشم و تلاش کنم براشون واژهای پیدا کنم یا بسازم.
دلم میخواد یه “فرهنگ احساسات گُنگ و مبهم” درست کنم.
تو جستجوهام تو فارسی، تا الان،چیز خاصی که اختصاصا فرهنگ لغت احساسات باشه پیدا نکردم، ولی قطعا میشه با گشتن تو فرهنگهای دیگه به چیزای جالبی رسید.
تو انگلیسی این کتاب رو پیدا کردم، که ازش کمک میگیرم:
The Dictionary of Obscure Sorrows نوشته John Koenig
این پروژه قطعا “ته” نداره و همیشه ادامه داره و بهروز میشه.
منابع:
تصاویر: عکس اول رو از نقاشیهای کتاب Before I Grew Up برداشتم. عکس رنگی بود من سیاه و سفیدش کردم.
