
پس گرفتنِ خودم از “دیگرانی” که بیاجازه وارد ذهن و بدن من میش
هر روز صبح این جسم و روان سنگین ِ دهتُنیام رو از روی تخت بلند میکردم و کِشونکِشون و خِرکشان میرسوندمش به پشت لبتاپ، که شاید و باید و شاید، بتونم “کاری” انجام بدم و چیزی عایدم بشه، اما بعد از ساعتها زُلزدن به صفحه بیحرکت، بدون هیچ “کار”ی کردن، همین توده سنگین ِ پر از خشم، پر از اضطراب، پر از درد رو برمیداشتم و میرفتم بیمارستان پیش برادر و در نهایت روز هم، شب، مثل جنازهای که، نه تازه مُرده، که سالهاست مُرده، خودم رو به خونه و تختخواب میرسوندم، با یه چشم بسته و یه چشم نیمهباز ِگوشیبهدست و اسکرولکُنان تلاش میکردم برای خوابیدن، ولی هنوز چشمم گرمنشده، یه زدوخورد درونی بین اعضا و جوارح بدنام شروع میشد و ضربان کوبنده اضطراب تو کل بدنام پخش میشد که اِ اِ اِ چهخوابیدی، بلندشو و تو همین حیس و بیس… قوقولی قوقو صبح شد.
صبح شد
شب شد؛
صبح شد
شب شد؛
و ۹ ماه صبح شد، شب شد و “هیچ”.
و این فقط برای این زمان خاص که درگیر یه سوگ بزرگ، بعد از یه اتفاق سهمگین، هستم نیست. بیشتر از ۳۶۵۰ روز یا ۱۰ ساله که دُچارشم.
حس کردم شبیه آدمی شدم که وسط یه جاده شلوغ و پُررفتوآمد درازکش افتاده و ماشینها پشتسرهم از روش رد میشن و لهاش میکنن و این تا میاد سرش رو بلند کنه بببینه کجاست، چهخبره، چه اتفاقی افتاده، ماشین بعدی، بعدی، بعدی…
یه روز صبح پاشدم و بدون هیچ تلاش عجیب و غریب و ازبیرونتحمیلشدهای، تصمیم گرفتم خودم رو “سبُک” کنم و کردم.
اول از همه یه در آهنی ِ چندصدقفله، گذاشتم تو ورودیهای ذهن و بدنام، به شدت سختگیرانه و کوتاهنیاطور.
هدف: کنترل ِ رادیکال ِ تمام ورودیها به ناتاشا
مقصد: سبُکی مغز و بدن و پیرامون
نقشهراه: انجام محدود و مشخص چند کار یا چند چیز
یه جدول کشیدم و یه زمان همینطوری الابختکی، مندرآوردی، انتخاب کردم: ۷۷ روز ( عدد ۷ رو دوست دارم، نه قطعا برای اینکه روز تولدمه، که برای اینکه شبیه اون پرندههاییه که بچگیهامون میکشیدیم، حس آزادی و رهایی بهم میده. پس دوتاش رو گذاشتم کنار هم و شد ۷۷)
کارها و چیزها این بود:
همینجورینویسی آزادانه یا همون ژورنالنویسی معروف در مورد احساسات و اتفاقات و هر چیزی که تو اون لحظه داره تو مغزم وول میخوره و مثل پاپکورن رو آتیش به درودیورا مغزم میکوبه؛
خوندن کتاب اصول مبارزه در زمان نیهلیسم ( ساخته و پرداخته محمد اردبیلی) ( خیلی با حال و احوال اونروزهام یکی بود)؛
و نوشتن دربراه دغدغهها و پرسشهام، از هر دری، فقط و فقط محض ِ رضای خودم، نه به هدف انتشار یا مخاطبجمعکنی و فروش چیزی، به هدف رسالت، نه تجارت؛
پیاده روی یه ساعته رفت و برگشت تا بیمارستان، همراه با گوشدادن به پادکستهای نویسندهساز ِ شاهین، دوست قدیمی ِ نوشتنباز، که صداش برام یادآور و تداومه و حضور مداوم و پشتکار وایسادنِ ( بدون هیچ پرشی از اینپادکست به اونپادکست)؛
۷-۸ ساعت پیش ِ برادرم بودن و حضور مطلق، بدون هیچ حواسپرتی و اضطراب برای اینکه وقتم رو تو بیمارستان هم “مفید” بگذرونم؛
برگشتن به خونه و پخت “نون سوردو” (من از سوردو خیلی چیزا یاد گرفتم، صبر، تلاش و داستانش مفصله یه جای دیگه تعریف میکنم)
و گاهی قلم رو برداشتن و خطخطی رنگی کردن( من نقاشیدوستی هستم که عاشق بازی با رنگهام ولی نقاشی بلد نیستم. پس تصمیم گرفتم فقط خطخطیهای رنگی بکشم)
همین و بس.
ته دلم، اون زیرمیرا، دعوا و بلوایی بهپا بود که خب حالا الان جوگیر شدی ولی مطمئن باش این رو هم مثل خیلی چیزهای دیگه که با ذوقوشوق تیتابمحور شروع کردی و تو همون روزهای اول وِل کردی، وِل میکنی.
اما وِل نکردم.
۷ روز گذشت و وِل نکردم.
۱۷ روز گذشت و وِل نکردم.
۲۷ روز گذشت و وِل نکردم.
…
۷۷ روز گذشت و وِل نکردم.
و دلت نخواد عجب حالی بود. اصلا یه حالی. یه حس سبکیِ آرومگونه، …
مغزم سبک بود؛
بدنم سبک بود؛
روانام سبک بود؛
از حملههای اضطرابی و پنیک فعلا خبری نبود و اگر هم بود چون محلش نمیدادم خیلی زود خودش دُماش رو میذاشت رو کولش و میرفت پیِ کارش؛
توییتر و اینستاگرام رو حذف نکردم و اتفاقا دمِدستام بود، ولی حتی یه بار هم بازشون نمیکردم، اصلا میلی نداشتم به باز کردن و گشت زدن توشون. (در صورتی که قبلها، به اندازه تعداد پلکزدن تو یه روز، میرفتم سراغ اونها و هی باز و بسته میکردم، بلکه به خبر یا چیزی که تو ذهنام منتظر بودم برسم و نمیرسیدم. چون اضافه بر سوگ و جنگی که تو زندگی شخصیام دچارش بودم، تو زندگی اجتماعی و وطنی هم درگیر نوع دیگهای از سوگ و چنگ بودیم و هستیم.) (تو این فضاها همزبونها و هموطنها داشتن سر هیچوپوچ همدیگه رو جرواجر میکردن و من شده بودم نظارهگر ِ منفعل ِ این حجم از بلاهت، خشونت، حماقت، ندامت، …و من، هِی،هرروز، مغزم بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشد. نه بزرگ شدن خوب، نه، دقیقا مثل یه سطل آشغالی شده بود که توش فقط هی داشت از پوشکِ پُر از خرابکاریِاسهالی پر میشد و خالی نمیشد و بوی گندش همه جا رو گرفته بود)؛
اگر ازم الان بپرسی که حاضری این سبکی ِ شگفتانگیز رو با چی تو زندگی عوض کنی، با قاعطیت میگم: هیچی.
من هیچجوره حاضر نیستم این سبکیِ حیرتآورِ مغز و روحوروانام رو با سنگینیِ تحملناپذیر قبلی عوض کنم.
درسته که میتونم تا اینلحظه از زندگیم، برچسب ِ بدترین و تلخترین دوران زندگیم رو به همین یکسال اخیر اختصاص بدم، ولی به شکلی متناقض و عجیب، میتونم برچسب بهترین دوران و تاریخ زندگیم رو هم همزمان به این یکسال اخیر اختصاص بدم، به خاطر شناخت ِ خودم و نیازهام، به خاطر توانایی کنترل ِ رادیکال ورودیهام و به خاطرِ سبکی بیسابقه مغزم.
این روزها واسم مثل این بود که یه مته یا کاردک برداشتم و مغزی که شبیه یه کتری قدیمی که سالها توش آب جوشخورده و کلی چیزمیز سفتّ جدانشدنی و حلنشدنی تهش رسوب کرده، شروع کردم به تراشیدنش و هی کندم و دور ریختم، هی کندم و دور ریختم، تا شد اون چیزی که باید.
الان دیگه:
- فضای خالیش زیاد شده و دیگه نیزا به زور زدن نداره که زورچپون بخوام یه چیزی رو بفرستم توش. فضا ایجاد کردم برای چیزهایی که واسم مهمه و دوست دارم. ( زورچپون نمیشه، تلاش نکن، کردم، نشد)
- مغزم آماده پرسشگری شد؛
- مغزم آماده خلق شد؛ ( به جای مصرف ِ بیوقفه ِ منفعل ِ پوچ)
- مغزم آماده مبارزه شد؛
- مغزم آماده تصمیمگیریهای بزرگ شد؛
- مغزم آماده پذیریش شرایط جدید ِ بعد از فاجعه و سوگ شد؛
- مغزم آماده برونریزی حسها و فکرها شد؛
- مغزم آماده طولانینویسی و زیادنویسی شد؛
- مغزم خونهتکونی و قفسهبندی شد؛ ( فهمیدم چی دارم، چی ندارم، چی نیاز دارم، چی کجاست
- مغزم آماده فلسفیدن شد؛ ( جنگ زرگری و احمقانه بین فلانیخان و بهمانیخان تو توییتر و اینستاگرام، جاش رو داد به جنگ واقعی-فلسفی، بین دکارت و هگل و نیچه و سقراط )
الان دیگه:
- حرص و طمع و هولام کمتر شده. (قبلترها هی بیشتر و بیشتر میخواستم، پول بیشتر، دورههای بیشتر، مخاطب بیشتر، حتی خوندن کتابهای بیشتر. هی ولع جمعکردن و تلنبار کردن داشتم. وسیلههای بیشتر، کتابهای بیشتر، دورههای بیشتر، و کلی چیزهای رویهمانباشتهشده اما هضمنشده. اما این روزا هیچ عجلهای و میلی برای ورودی و چیزهای بیشتر ندارم و روی یه چیز، یه نقش، یه کتاب، یه مهارت(نوشتن)، یه عادت، یه نفر، … تمرکز و توجه میکنم.)
- اعتمادبهنفسام برای خودم رو زندگی کردن خیلی بیشتر شده و نمیذارم دیگران در من زیست کنن و فرصت خود رو زندگی کردن رو ازم بگیرن. (قبلترها خیلی سریع از خودمبودن تو کسبوکارم، تو سبکزندگیم، تو ظاهرم، تو خوندن و نوشتنام، … کوتاه میومدم و فکر میکردم اونی که دیگران میگن و ازم میخوان درستتره. )
- به شدت باگها و ضعفهای اخلاقی و شخصیتیم داره برام رو میشه و فرصت این رو دارم که بتونم روشون فکر کنم و دنبال چارهای براشون باشم.
- اضطرابام میلیون میلیون برابر کمتر شده و اگر اضطرابی هم هست اضطراب ارزشمند وجودی و فلسفیه.
- حس میکنم حق مالکیت بر ذهن و بدنام رو، پس گرفتم از “دیگران”.
- حسهام قویتر و تیزتر و شدتمندتر شدن، بهتر میبینم و مشاهده میکنم، دقیقتر میشنوم، باظرافتتر لمس میکنم و مزه میکنم و سگوارانهتر بو میکنم. بافتار ِ جهان پیرامونام برام کاملا عوض شده.
- حیرت و شگفتی جای روزمرگی رو گرفته.
- آرشیوگردی جای اینترنتگردیِ بیهدف رو گرفته.
- سلیقهام خیلی به ناتاشا نزدیکتر شده. ( سلیقه پرورش دادنیه و بدون اینکه متوجه بشیم بعد از مدتی کاملا شبیه اونچیزهایی میشیم که در طول روز مصرف میکنیم)
- مقتدرانه و شجاعانهتر نظر و عقیدهام رو بیان میکنم و در عینحال پلاستیکوار در پی ِ اصلاح و نقدش هستم
- ذهنام و مغزم دیگه انباری عمومی نیست، که هر کسی هر آشغالی داشت خواست پرت کنه توش
- سرگرمیهام هم خیلی ناتاشاییتر شده. قبلاین یه جورایی ناخواسته با اینکه اصلا کارم اداری و ساعت کاری نبود ولی همچنان اون فشاره روم بود که باید آخر هفتهها و تعطیلاتی که اکثر آدمها تعطیلن منم تعطیل باشم و تفریحهایی شبیه بقیه داشته باشم، یه کافهای برم، رستورانی، مهمونیای … ولی الان اصلا فاصلهای بین تفریح و کارم حس نمیکنم که بیام جدا کنم امروز کار میکنم فلان روز تفریح. از طرفی سرگرمیهام و تفریحهامم خیلی شاید شبیه عموم نباشه.
- برگشت لحن و سبک حرف زدن و نگاه کردنم به زندگی به خودم. ( ماها فکر میکنیم که فقط محتوا رو مصرف میکنیم و از اون ور هم چند روز دیگه فراموش میکنیم و دفع میشه میره. در صورتیکه هر چیزی که ناخواسته و خواسته وارد ذهن ما میشه، فقط عبور نمیکنه بره، از خودش تهمانده و ردپا بهجا میذاره و ناخودآگاه تبدیل به لحن گفتوگو و نوشتاری و شخصیت و تفکر و عادتهای ما میشه. و من به شدت داشتم شبیه ورودیهام میشدم، شبیه چرتوپرتگوییهای سطحی و یهجانبه، بدون پرسشگری انتقادی، دائمالخشمگین از زمینوزمان و دنبال آرزوها و خیالهای خام ِ احمقانه)