محدود کردن رادیکال ورودی‌ها

خودسبُک‌سازی مغز


هر روز صبح این جسم و روان سنگین‌ ِ ده‌تُنی‌ام رو از روی تخت بلند میکردم و کِشون‌کِشون و خِرکشان میرسوندمش به پشت لب‌تاپ، که شاید و باید و شاید، بتونم “کاری” انجام بدم و چیزی عایدم بشه، اما بعد از ساعت‌ها زُل‌زدن به صفحه بی‌حرکت، بدون هیچ “کار”ی کردن، همین توده سنگین ِ پر از خشم، پر از اضطراب، پر از درد رو برمیداشتم و میرفتم بیمارستان پیش برادر و در نهایت روز هم، شب، مثل جنازه‌ای که، نه تازه مُرده، که سالهاست مُرده، خودم رو به خونه و تختخواب میرسوندم، با یه چشم بسته و یه چشم نیمه‌باز ِگوشی‌به‌دست و اسکرول‌کُنان، تلاش میکردم برای خوابیدن، ولی هنوز چشمم گرم‌نشده، یه زدوخورد درونی بین اعضا و جوارح بدن‌ام شروع میشد و ضربان کوبنده اضطراب تو کل بدن‌ام پخش میشد که، اِ اِ اِ چه‌خوابیدی، بلندشو، بلندشو و تو همین حیس و بیس… قوقولی قوقو صبح شد.

صبح شد،
شب شد؛

صبح شد،
شب شد؛

و نمیدونم چند ماه صبح شد، شب شد و “هیچ”.


و این فقط برای این زمان خاص که درگیر یه سوگ بزرگ، بعد از یه اتفاق سهمگین، هستم، نبود. خیلی وقته که مبتلا شدم و دُچارشم.

حس کردم شبیه آدمی شدم که وسط یه جاده شلوغ و پُر‌رفت‌و‌آمد درازکش افتاده و ماشین‌ها پشت‌سر‌هم از روش رد میشن و له‌اش میکنن و این تا میاد سرش رو بلند کنه بببینه کجاست، چه‌خبره، چه اتفاقی افتاده، ماشین بعدی، بعدی، بعدی…


خودسبُک‌سازیِ خودخواسته‌یِ ۷۷


یه روز صبح پاشدم و بدون هیچ تلاش عجیب و غریب و ازبیرون‌تحمیل‌شده‌ای، تصمیم گرفتم خودم رو “سبُک” کنم و کردم.

اول از همه یه در آهنی ِ چندصدقفله، گذاشتم تو ورودی‌های ذهن و بدن‌ام، به شدت سختگیرانه و کوتاه‌نیاطور.

هدف: کنترل ِ رادیکال ِ تمام ورودی‌ها به ناتاشا

مقصد: سبُکی مغز و بدن و پیرامون

نقشه‌راه: انجام محدود و مشخص چند کار یا چند چیز

یه جدول کشیدم و یه محدوده‌ی ِزمانی همین‌طوری الابختکی، من‌در‌آوردی، انتخاب کردم:
این کارها رو ادامه میدم تا… ۷۷ روز.
۷۷ روز ( عدد ۷ رو دوست دارم، نه برای اینکه روز تولدمه، که برای اینکه شبیه اون پرنده‌هاییه که بچگی‌هامون میکشیدیم، حس آزادی و رهایی بهم میده. پس دوتاش رو گذاشتم کنار هم و شد ۷۷)

از همون روز شروع کردم و صبر نکردم که اول ماه بشه، فردا بشه، شنبه بشه، …

مشق روزانه و چک‌لیست

چه‌کارهایی باید بکنم:

  • “همین‌جوری‌نویسیِ آزادانه” یا همون ژورنال‌نویسی معروف در مورد احساسات و اتفاقات و هر چیزی که تو اون لحظه داره تو مغزم وول میخوره و مثل پاپ‌کورنِ رو آتیش به در و دیوار مغزم میکوبه؛
  • خوندن کتاب اصول مبارزه در زمان نیهلیسم ( ساخته و پرداخته محمد اردبیلی) ( خیلی با حال و احوال اون‌روزهام و این روزهام میخورد و میخوره)؛
  • نوشتن درباره دغدغه‌ها و پرسش‌هام، از هر دری، فقط و فقط محض ِ رضای خودم، نه به هدف انتشار یا مخاطب‌جمع‌کنی و فروش چیزی. به هدف رسا، نه تجارت؛
  • پیاده روی یه ساعته رفت و برگشتی تا بیمارستان برادرم، همراه با گوش‌دادن به پادکست‌های نویسنده‌ساز ِ شاهین، دوست قدیمی، که صداش برام تداوم و پشت‌ِ کار و وایسادنِ به‌پای انتخاب و اولویت‌ها رو تداعی می‌کنه ( بدون هیچ گزینه‌ و حق انتخاب دیگه‌ای برای پرش و سردرگمی از این‌ پادکست‌، به اون‌ پادکست)؛
  • ۷-۸ ساعت پیش ِ برادرم بودن و حضور مطلق، بدون هیچ حواس‌پرتی و اضطراب برای اینکه وقتم رو تو بیمارستان هم “مفید” بگذرونم؛
  • برگشتن به خونه و پختن “نون سوردو” (من از نون‌پزی و خصوصا سوردو خیلی چیزا یاد گرفتم، داستانش مفصله و یه جای دیگه تعریف میکنم)
  • و بعضی روزها هم گاهی قلم رو برداشتن و خط‌خطی رنگی کردن( من نقاشی‌دوستی هستم که عاشق بازی با رنگ‌هام ولی نقاشی بلد نیستم. پس تصمیم گرفتم فقط خط‌خطی‌های رنگی بکشم)

همین و بس.

ته دلم، اون زیرمیرا، دعوا و بلوایی به‌پا بود، یکی از “من”ها میگفت: همین واقعا؟! همیننننن؟ اینکه خیلی کمه! یکی دیگه میگفت:خب که چی؟ حالا به کجا میخوای برسی تو این دنیای ِ آشغال ِ پوچ. یکی دیگه میگفت: حالا واقعا تو این روزا و این شرایطی که توش هستی چه کاریه همچین چیزی. یکی دیگه میگفت: حالا الان جوگیر شدی بدبخت، ولی مطمئن باش این رو هم مثل خیلی‌ چیزهای دیگه که با ذوق‌وشوق شروع کردی و تو همون روزهای اول وِل کردی، وِل میکنی.

اما وِل نکردم.

۷ روز گذشت و وِل نکردم.

۱۷ روز گذشت و وِل نکردم.

۲۷ روز گذشت و وِل نکردم.

…

۷۷ روز گذشت و وِل نکردم.

و دل‌ت نخواد عجب حالی بود. اصلا یه حالی. یه حس سبکیِ آروم‌گونه و غیرقابل توصیف.

مغزم سبک بود؛

بدنم سبک بود؛

روان‌ام سبک بود؛

از حمله‌های اضطرابی و پنیک فعلا خبری نبود و اگر هم بود چون محلش نمی‌دادم خیلی زود خودش دُم‌اش رو میذاشت رو کولش و میرفت پیِ کارش؛

توییتر و اینستاگرام رو حذف نکردم و اتفاقا دمِ‌ دست‌ام بود، ولی حتی یه بار هم بازشون نمی‌کردم، اصلا میلی نداشتم به باز کردن و گشت زدن توشون. (در صورتی که قبل‌ها، به اندازه تعداد پلک‌زدن تو یه روز، میرفتم سراغ اونها و هی باز و بسته میکردم، بلکه یه خبر یا چیزی که تو ذهن‌ام منتظر بودم ببینم و نمیدیدم.)( چون تو اون‌روزا و این‌روزا، اضافه بر سوگ و جنگی که تو زندگی شخصی‌ام دچارشم، تو زندگی اجتماعی و وطنی هم درگیر نوع دیگه‌ای از سوگ و جنگ بودیم و هستیم.) (تو این شرایط خاص، هم‌زبون‌ها و هم‌وطن‌ها تو این‌جاها داشتن همدیگه رو جِرواجِر میکردن و من شده بودم صرفا نظاره‌گر ِ منفعل ِ این حجم از خشونت، نِدامت، … )

و من، هِی، هرروز، مغزم بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر میشد.

دقیقا مثل یه سطل آشغالی شده بود که توش فقط هی داشت از پوشکِ‌ پُر از خرابکاریِ‌اسهالی پُر میشد و خالی نمیشد و بوی گندش همه جا رو گرفته بود.

اگر الان ازم بپرسی که حاضری این سبکی ِ شگفت‌انگیز رو با چی تو زندگی عوض کنی، با قاعطیت میگم: هیچی.

من هیچ‌جوره حاضر نیستم این سبکیِ حیرت‌آورِ مغز و روح‌ و روان‌ام رو با سنگینیِ تحمل‌ناپذیر قبلی عوض کنم.

درسته که میتونم تا این‌لحظه از زندگیم، برچسب ِ بدترین و تلخ‌ترین دوران زندگیم رو به همین یکسال اخیر اختصاص بدم، ولی به شکلی متناقض و عجیب، میتونم برچسب بهترین دوران و تاریخ زندگیم رو هم همزمان به این یکسال اخیر اختصاص بدم، به خاطر شناخت ِ حیرت‌آور خودم و نیازهام و علاقه‌هام، به خاطر توانایی کنترل ِ رادیکال ورودی‌هام و به خاطرِ سبکی بی‌سابقه‌یِ مغزم و روان‌ام.

مغزم شبیه کتری رسوب‌کرده شده بود


این روزها واسم مثل این بود که یه مته یا کاردک برداشتم و مغزم که شبیه یه کتری قدیمی که سالها توش آب‌ جوش‌خورده و کلی چیزمیز سفت و جدانشدنی و حل‌نشدنی، تهش رسوب کرده، رو شروع کردم به تراشیدنش و هی کندم و دور ریختم، هی کندم و دور ریختم، تا شد اون چیزی که باید.

الان دیگه:

  • فضای خالی مغزم زیاد شده و دیگه نیاز به زور زدن نداره که زورچپون بخوام یه چیزی رو بفرستم توش. فضا ایجاد کردم برای چیزهایی که واسم مهمه و دوست دارم. ( زورچپون نمیشه، تلاش نکن، کردم، نشد)
  • مغزم آماده پرسشگری شده؛
  • مغزم آماده خلق شده؛ ( به جای مصرف ِ بی‌وقفه‌ی ِ منفعل ِ پوچ)
  • مغزم آماده مبارزه شده؛
  • مغزم آماده تصمیم‌گیری‌های بزرگ شده؛
  • مغزم آماده پذیرش شرایط جدید ِ بعد از فاجعه و سوگ شده؛
  • مغزم آماده برون‌ریزی حس‌ها و فکرهام شده؛
  • مغزم آماده طولانی‌نویسی و زیادنویسی شده؛
  • مغزم خونه‌تکونی و قفسه‌بندی شده؛ ( فهمیدم چی دارم، چی ندارم، چی نیاز دارم، چی کجاست)
  • مغزم آماده فلسفیدن شده؛ ( جنگ زرگری و احمقانه بین فلانی‌خان و بهمانی‌خان تو توییتر و اینستاگرام، جاش رو داد به جنگ واقعی-فلسفی، بین دکارت و هگل و نیچه و سقراط و… )

الان دیگه:

  • حرص و طمع و هول‌ام کمتر شده. (قبل‌ترها هی بیشتر و بیشتر میخواستم، پول بیشتر، دوره‌های بیشتر، مخاطب بیشتر، حتی خوندن کتاب‌های بیشتر. هِی ولعِ جمع‌کردن و تلنبار کردن داشتم. وسیله‌های بیشتر، کتاب‌های بیشتر، دوره‌های بیشتر، و کلی چیزهای روی‌هم‌انباشته‌شده اما هضم‌نشده. اما این روزا هیچ عجله‌ای و میلی برای چیزهای بیشتر ندارم و روی یه چیز، یه نقش، یه کتاب، یه مهارت(نوشتن)، یه عادت، یه نفر، … تمرکز و توجه میکنم.)
  • اعتماد‌به‌نفس‌ام برای “خودم رو زندگی کردن” خیلی بیشتر شده و نمیذارم دیگران در من زیست کنن و “فرصت خود رو‌ زندگی‌ کردن” رو ازم بگیرن. (قبل‌ترها خیلی سریع از خودم‌بودن تو کسب‌وکارم، تو سبک‌ زندگیم، تو ظاهرم، تو خوندن و نوشتن‌ام، … کوتاه میومدم و فکر میکردم اونی که دیگران میگن و ازم میخوان درست‌تره.)
  • به شدت باگ‌ها و ضعف‌های اخلاقی و شخصیتیم داره برام رو میشه و فرصت این رو دارم که بتونم روشون فکر کنم و دنبال چاره‌ای براشون باشم.
  • اضطراب‌ام و حمله‌های پنیک شدیدی که روزی چند بار تجربه میکردم، میلیون‌ میلیون برابر کمتر شده و اگر اضطرابی هم هست اضطراب ارزشمند وجودی و فلسفیه.
  • حس میکنم حق مالکیت بر ذهن و بدن‌ام رو، از “دیگران” پس گرفتم .
  • حس‌هام قوی‌تر و تیزتر و شدتمندتر شدن، بهتر میبینم و مشاهده میکنم، دقیق‌تر میشنوم، باظرافت‌تر لمس میکنم و مزه میکنم و سگ‌وارانه‌تر بو میکنم. (بافتار ِ جهان پیرامون‌ام برام کاملا عوض ‌شده.)
  • حیرت و شگفتی مداوم، جای روزمرگی رو گرفته.
  • آرشیو‌گردی جای اینترنت‌گردیِ بی‌هدف رو گرفته.
  • سلیقه‌ام خیلی به ناتاشا نزدیک‌تر شده. ( سلیقه پرورش دادنیه و بدون اینکه متوجه بشیم بعد از مدتی کاملا شبیه اون‌چیزهایی میشیم که در طول روز مصرف میکنیم)
  • مقتدرانه‌ و شجاعانه‌تر نظر و عقیده‌ام رو بیان میکنم و در عین‌حال پلاستیک‌وار در پی ِ اصلاح و نقدش هستم.
  • ذهن‌ام و مغزم دیگه انباری عمومی نیست که هر کسی هر آشغالی داشت خواست پرت کنه توش.
  • سرگرمی‌هام و تفریح‌هام هم خیلی ناتاشایی‌تر شده. (قبل‌این یه جورایی ناخواسته با اینکه اصلا کارم اداری و ساعت کاری مشخص نبود، ولی همچنان اون فشاره روم بود که باید آخر هفته‌ها و تعطیلاتی که اکثر آدم‌ها تعطیلن، منم تعطیل باشم و تفریح‌هایی شبیه بقیه داشته باشم، یه کافه‌ای برم، رستورانی، مهمونی‌ای … ولی الان اصلا فاصله‌ای بین تفریح و کارم حس نمی‌کنم که بیام جدا کنم و بگم فلان روز و فلان روز کار میکنم و تعطیلات آخر هفته، تفریح.)
  • لحن و سبک حرف زدن و نگاه کردنم به زندگی به خودم برگشته. ( ماها فکر میکنیم که فقط محتوا رو مصرف میکنیم و از اون ور هم چند روز دیگه فراموش میکنیم و اون هم دفع میشه میره. در صورتی‌که هر چیزی که ناخواسته و خواسته وارد ذهن ما میشه، فقط عبور نمی‌کنه بره، از خودش ته‌مانده و ردپا به‌جا میذاره و ناخودآگاه تبدیل به لحن گفت‌و‌گو و نوشتار و شخصیت و تفکر و عادت‌های ما میشه. و من به شدت داشتم شبیه ورودی‌هام میشدم، شبیه چرت‌وپرت‌گویی‌های سطحی و یه‌جانبه، بدون پرسشگری انتقادی، دائم‌الخشمگین از زمین‌و‌زمان و دنبال آرزوها و خیال‌های خام ِ احمقانه)

حذف بی‌رحمانه و بی‌اما‌و‌اگر

برای ماه‌ها و سالها، من تنها کاری که میکردم، با حرص و ولع، ” اضافه‌ کردن” دائمی چیزمیزها بود.
حالا از وسایل خونه تا اطلاعات، تا انواع خبرها، تا … تا هر چی که دم‌دستم بود.

اما تو چالش خودخواسته و خودخواسته ۷۷، تصمیم گرفتم، به مدت فعلا نامشخص، “هیچ‌چیزی” اضافه نکنم و فقط و فقط حذف کنم.

  • شروع کردم وسایل خونه رو بازرسی و کنترل کردن. چیزهایی که مدت‌ها بود استفاده نشده بود رو، یا بخشیدم، یا ریختم بیرون.
  • مطلقا هیچ چیزی نمیخریدم و نمیخرم، حتی اگر تو لحظه فکر کنم واقعا بهش نیاز دارم. ( مثلا حتی موقعی که نون پختن رو شروع کردم، وردنه نداشتم. نخریدم. چند روز درگیرش بودم. با خودم قرار گذاشتم به این فکر کنم که چه وسیله‌ای هست تو خونه، که میشه به جای وردنه استفاده کرد. پیداش کردم. یه لیوان بلند و یه ظرف شیشه‌ای حبوبات، درسته که ایده‌آل نبود ولی کار رو راه مینداخت)
  • چند روز روی لب‌تاپ‌ام کار کردم. تمام دل‌و‌روده فایل‌ها رو ریختم بیرون و همه چیز رو بازرسی کردم. حذف کردم، حذف کردم. حذف کردم.

اما مهم‌تر از اینا حذف بی‌رحمانه یه سری ورودی‌ها بود.

  • حذف خوندن هر کتابی بدون پرسش و بدون مساله شخصی.
  • حذف پَرسه‌زنی آنلاین و اسکرول‌بازی و ورودی‌های تصادفی.

تو این مدت، سعی کردم به سمت صفر‌ کردن ورودی‌هام و بی‌نهایت کردن حذف‌هام برم.

من ِ واکنشی

یه‌جایی به خودم اومدم دیدم آدمی شدم که زندگیم مثل این شده که، وایسادم وسط یه رینگ و هرکی از راه میرسه یه سیلی جانانه میزنه بهم و من بعد از چند دور، دور خودم چرخیدن و گنجشک‌پری بالای سرم، به خودم میام و شروع میکنم به دست‌پرانی بی‌هدف تو هوا، به شدیدترین حالت ممکن، که بلکه بزنم تلافی کنم و اون ضربه‌ای که خوردم رو جبران کنم.
من اختیار خودم و مغزم رو دادم دست “دیگری”ها و “بیرونی”ها و اونا هستن که یه بار خشم من رو بالا میارن، یه بار ترس‌ام رو، یه بار احساس ناکافی‌بودن، یه بار شرم، …

فقط این نبود. تمام تصمیم‌های مهم من تو زندگی دست خودم نبود! ( یعنی فکر میکردم هست‌ها، ولی نبود)

  • یکی میگفت برای اینکه تو کسب‌و‌کارت موفق بشی، باید از خودت ویدئو بذاری و برای اینکه جناب الگوریتم خان، خان والا، باهات آشتی کنه و حسابت کنه، سه بار در روز، یه بار صبح ساعت ۷، یه بار ظهر ساعت ۱۲ ، یه بار شب ساعت9، سر ساعت، (دقیقا مثل مصرف دارو!)، سه تا استوری بذاری تو اینستاگرام، اولی در مورد فِلان باشه، دومی در مورد بِهمان، سومی در مورد چِهمان، بعد ۵ دقیقه بعدش خودت واسه خودت یه کامنت بذاری و… و من هم انجام میدادم. ( ته دلم میدونستم که یه کار احمقانه‌ است‌ها. حداقل برای سبک من، خیلی احمقانه بود. ولی انجام میدادم!) ( اَه اصلا حالم بد شد ولش کن.)
  • یکی میگفت تا قبل از مرگ باید این ۵۰ تا کتاب رو بخونی میرفتم همه رو دانلود میکردم یا میخریدم و انبار میکردم، که شاید روزی بخونم. نمیخوندم. فقط بارش همیشه رو دوش‌ام و کمرم (موقع اثا‌ث‌کشی) و مغزم، سنگینی میکرد.
  • یکی میگفت فلان فیلم پرفروش‌ترین فیلم … شده، سریع میرفتم سراغش، بدون اینکه فکر کنم اصلا سلیقه من هست این فیلم یا نه.
  • یکی میگفت فلان کتاب رو خوندی؟ محشره‌ها. سریع میرفتم سراغش بدون اینکه فکر کنم که اصلا این کتاب مناسب دغدغه و سوال‌ها و سلیقه این‌روزام هست یا نه.
  • یکی میگفت چپی‌های چپول، یکی دیگه، راستی‌های شپول، یکی دیگه مرگ بر ش ..، یکی دیگه مرگ بر آ..، و من دائم قِل میخوردم بین تمام این مرگ‌برها و زنده‌بادها.
  • هر بحثی که داغ بود، این بحث به مغز من ‌هم کشیده میشد. درگیرش میشدم، بدون اینکه اصلا به‌من ربطی داشته باشه.

الان که فکر میکنم دقیقا عروسک خیمه‌شب‌بازی بودم دیگه ( و هنوز هم هستم احتمالا)، عروسک خیمه‌شب‌بازی شدن که شاخ‌و‌دم نداره، همینه دیگه. اینکه از خودت اراده و انتخاب و سلیقه و حد‌ و‌ مرزی نداشته باشی و “دیگری” تو رو اداره و کنترل کنه. با این تفاوت که در ظاهر من “ آزاد” بودم و دست‌و‌پام رو کسی با بند نبسته بود، ولی به شکل موذیانه‌تری من رو به این‌طرف و اون‌طرف میکشوند.

یه جایی حس کردم اصلا دیگه نمیتونم تشخیص بدم و تفاوت قائل بشم، بین اون‌چیزی که بهم تحمیل شده و من صرفا دارم “واکنش” نشون میدم یا چیزی که به انتخاب خودمه و متعلق به منه.

دیگه معلوم نبود این خشمی که الان به این شدت حس میکنم، مال منه واقعا، یا تلقین شده‌یِ فلان رسانه‌ی ِ جهت‌داره، که هدفش تزریق این خشم به عموم بوده.

دیگه معلوم نبود این میل من به خرید فلان ماگ، یا فلان لباس، مال منه یا مال اینه چون هزار بار اومده جلوی چشمم و فکر میکنم، چون همه دارن، منم باید داشته باشم.

واکنش چیز بدی نیست و خیلی موقع‌ها تو مکانیسم طبیعی بدن و زندگی، اتفاقا حیایتیه، یه چیز داغ که دست‌مون میخوره بهش، خب واکنش باعث میشه که سریع‌ دست‌مون رو عقب بکشیم، صدای وحشتناکی که میاد ، سریع از اون محل دور میشیم، یه چیزی به سمت‌مون پرتاب میشه، سریع حرکت میکنیم به سمت مخالف که جاخالی بدیم، اما مشکل به نظرم تو این روزا از جایی شروع میشه که “همه‌یِ زندگی” تبدیل میشه به این جاخالی‌دادن‌ها، فرار‌کردن‌ها، دفاع‌کردن‌ها، بی‌چون‌و‌چرا پذیرفتن‌ها، بی‌سلیقه‌‌یِ‌شخصی‌ شدن‌ها،….

و مهم‌تر اینکه بین اتفاق و پاسخ ِ من، دیگه هیچ فاصله‌ای نیست، برای فکر کردن و تصمیم‌ گرفتن.

آدم واکنشی دائم میپرسه: الان چی جوابش رو بدم و چی‌کار کنم؟، چطور ثابت کنم اشتباه می‌کنه؟، نکنه لازم باشه من هم درباره‌اش چیزی بگم؟

آدم غیرواکنشی، مکث میکنه، زمان میده، و میپرسه: اصلا چرا من باید وارد این بازی بشم؟ این واقعاً مسئله‌ی منه یا فقط مسئله‌ایه که جلوی پام انداخته شده؟

یادم میره که هر بازی‌ای، بازی من نیست. هر بحث داغی، دغدغه و مساله من نیست. هر سوالی، لایق و نیازمند پاسخ من نیست. هر خبری، خبر اضطراری من نیست. ؛ و هر فوری‌ای، برای من فوری نیست.

گاهی مقتدارنه‌ترین واکنش، واکنش‌ندادنه.

این‌روزها تا حد خوبی، نه البته کافی، اختیار زندگیم رو دستم گرفتم.



Natasha is typing…
دارم بقیه‌اش رو مینویسم و به‌روز میشه.