سه هفته پیش، همینطوری که داشتم پَرسه میزدم تو کتابفروشی، چشمم به عنوان یه کتابی خورد:
Yesteryear

نمیدونم چرا یه دفعه خیلی به نظرم جالب اومد.
همینجوری از سر ِبیکتابی، خریدمش و گفتم شاید این روزا سرگرمی خوبی باشه.
اومدم خونه و اسمش رو تایپ کردم و دیدم وا چه عجیب که انقدر پُرطرفدار و پرفروشه. و عجیبتر اینکه فقط دو سه ماه از انتشارش گذشته و اولین کتاب نویسنده هم بوده!

یه کم دلچرکین شدم، چون بارها بهم ثابت شده لزوما کارهای پُرفروش تو این روزا کارایی نیستن که من دوست داشته باشم یا اینکه خیلی موقعها اونقدرها هم که میگن خوب نیست از دید من.
اما شروع کردم.
الان حدود ص ۱۷۰ هستم و هنوز تموم نکردم.
تا اینجا من یه سری از جملهها و توصیفهاش رو خیلی دوست داشتم. تعلیقهاش وپیچوندنهاش روهمینطور. خصوصا برای ماهایی که نوشتن و قصهگویی رو دوست داریم به نظرم میتونه جالب باشه.
وقتی سرچ کردم دیدم تا اینلحظه هنوز به فارسی ترجمه نشده.
پس تصمیم گرفتم ترجمهاش کنم و بعد هم تصمیم گرفتم که اینجا هم منتشر کنم که با هم بخونیمش و درموردش با هم حرف بزنیم.
ولی از اونجایی که من اصلا مترجم نیستم و بلد هم نیستم، صرفا برداشت خودم رو مینویسم و تا حدی هم توش دخلوتصرف میکنم و جملهها رو به شکلی که خودم دوست دارم تغییر میدم.
این آخرین روزِ زندگیای بود که برای خودم تصور کرده بودم.
مثل همیشه، دو دقیقه قبل از بهصدا دراومدن زنگ ِ بیدارباش، از خواب بیدار شدم. ساعت پنجوپنجاهوهشت دقیقه بود و بینگگگ: چشمام تا جایی که جا داشت باز بشه، باز شد، کاملا آماده و سرحال برای شروع یه روز دیگه. هیچوقت تو زندگیم صبحها برای بیدارشدن مشکلی نداشتم. حتی یه بار هم نشد که تو کل عمرم دکمهٔ Snooze ( همون الان نه، شاید بعدا خودمون ) رو بزنم. البته که سوبر بودن و الکُلنَنوشی هم بیتاثیر نبود.
انضباط هم که دیگه نگم براتون، مشخصا نقش بزرگی داره. انگاری از همون روزای اول تولد، نظم و انضباط رو با بیل تو وجودم ریختن؛ تا خِرخِره پُر بودم ازش. فکر میکنم دقیقا بهخاطر همینه که هیچوقت تو زندگیم، برای هیچ کاری، اونقدری به دردسر نیفتادم: نه تو مادری کردن، نه ازدواج، نه راهانداختن یه کسبوکار و نه خدمت به خدا. همهچیز برای من مجموعهای از یه سری وظایف مشخص بود، که باید هر روز، تو زمان مناسب خودش، و به ترتیب و دُرست انجام میشد. میدونم، میدونم، این اصلا برای بقیه به این سادگیها نیست، اما دروغ چرا برای من به شکل مسخرهای ساده بود.
برای همین بود که حتی غریبهها هم عاشقم بودن و دیوونهوار دوستم داشتن.
البته که پول و پولداری هم تو این ابراز علاقه و دوستداشتهشدن بیتأثیر نبود.
زمستون بود؛ ژانویه. بیرون، هوای ِ تازهی سردی، زوزهکشون از اینور به اونور میرفت. تو اتاقخواب من هم، رادیاتور فعالانه و سخاوتمندانه هوای گرمی از خودش بیرون میداد. آسمون سیاه بود، سیاه به عمق و شکل مرگ. تا چند ساعت دیگه هم، قرار بود همینطوری باقی بمونه. مزرعهٔ ما دقیقا بین دو تا کوه خودش رو جا کرده بود؛ و دقیقا به خاطر همین بود که زمستونها تا نُه ده ِ صبح، ما هیچ خبری از خورشید نداشتیم. ما چندینصدمتر پایینتر از یه جاده طولانی، پرپیچوخم، شنی و روستایی زندگی میکردیم. حتی هواپیمایی هم از بالای سرمون رد نمیشد.
تو تاریکی، داشتم به صدای ماو ماو ماو کشیدن ساسافراس، گاو شیری محبوبم، گوش میدادم. از زیر و بم و جنس نالههاش میتونستم بفهمم که شوهرم، کیلب، مشغول دوشیدن اونه. دُرست سر وقت. مرد خوبی بود.
شوهرم قبل از آشنایی با من، آدم منضبطی نبود. تهتغاری و کوچکترینِ پسر، بین پنج پسر ِ یه خانواده پرنفوذ آمریکایی. پدرش تازه به صفی طولانی از سناتورهای آمریکا اضافه شده بود – شاید برای بار سوم شانس بیاره و نامزد ریاستجمهوری بشه – مادرش هم خانوم خونهداری بود که بیشتر عمرش رو تو شراب غرق کرده بود. اون دو، با ترکیبی تقریباً مرگبار از بیتوجهی پدرانه و دلسوزی افراطی ِ مادرانه، کیلب رو مردی نرم، لوس و دوستداشتنی بار آورده بودن.
اما تنها چیزی که از داشتن استعداد ذاتی ارزشمندتره، تمایل به یادگیریه؛ و بله شوهر من، اون مرد نرم و لوس و ودوستداشتنی، همیشه آماده یادگیری بود.
من کیام؟
یه زن مسیحی و بینقص و کامل. دختر رؤیاییِ سرخوش و البته کمی دیوانه؛ تهِ خیال تاریک و رویاپردازِ یه آمریکایی. نمونه مادری که هر زنی آرزو داشت باشه و همسری که هر مردی آرزو داشت شبها پیشش بخوابه. مثل یه راهبهای که در حال نقش بازی کردن تو یه فیلم پورن بود؛ میفهمم، هیچ منطقی نداره، ولی قسم میخورم داشت جواب میداد.
اسم من ناتالی هلر میلزه و من در زندهبودن، تهِ کمال و بینقصی هستم.
تو همین حین که نالههای لذتناک ِ شبیه ِآخواوخ انسانیِ ساسافراس دراومده بودــ بعضی وقتها تو اینترنت با فالورهام شوخی میکردم و میگفتم که شوهرم یه معشوقهٔ خیلی سکسیِ گاوی داره، هاهاها! ــ میتونستم قُدقُد مرغها رو هم از دوردست بشنوم؛ همون «قُدقُدقُدقُد» ِ آرامشبخشی که دقیقا نقش نویز سفید رو تو مزرعهمون داره.
مرغهامون رو دوست داشتم. بهاندازهٔ سگها اهلی و بهاندازهٔ بچههای نوپا بیآزار بودن. یه زمانهایی صرفا میرفتم مرغدونی که کنارشون بشینم. دوست داشتم اون گردنهای ابریشمیشون رو نوازش کنم و بذارم دونهها رو بهآرومی از کف دستهای گودشدهام نوک بزنن.
بهزودی اونها رو میکشتیم. تو همون تاریکی، آب دهنم راه افتاد.وای آره خیلی وقته هوس آبِ قلم تازه کرده بودم. کارخونهایش مزهٔ موندگی میده.
از درز ِ بازِ در اتاقخوابم صدای خندههای پسرهای کوچیکم داخل پخش میشد. بچهها پایین مشغول خوردن صبحانه بودن. چشمهام رو یهلحظه بستم و ضرباهنگ خونهام رو دقیقا مثل ضربان قلبام احساس کردم. پرستار لوئیز ــ موهبتی الهی برای خانوادهٔ ما ــ کنار گاز پنکیک درست میکرد. شانون، تهیهکنندهام ــ دست راست من ــ کنار سینک آشپزخونه تجهیزات فیلمبرداری رو برای یه روز کاری طولانی آماده میکرد.
استتسون و ساموئل ــ پسرهای جوون و عزیزم ــ پشت میز نشسته بودن و با چشمهایی نیمهباز و خوابالود، همدیگه رو هُل میدادن و میکشیدن. کلمنتاین ــ دختر بزرگم، دختری که من رو مادر کرده بود ــ مشغول کتاب خوندن بود و انگار اصلا سروصدای برادرهاش رو نمیشنوه. پرستار ایمی ــ نفر دوم فرماندهیمون ــ تو خونه در حال سرکشی و دورزدن و بیدار کردن بچههای کوچیکتر بود. یکییکی بچهها رو بیدار میکرد و میاورد و تحویل میداد و دوباره تکرار همین چرخه.
چشمهام رو بستم و مثل هر روز، دعای شکرگزاری روزانهام رو برای همهچیزهایی که خداوند در اختیارم گذاشته بود، زمزمه کردم:
سپاسگزارم، پدر، برای کیلب. سپاسگزارم برای ارث. سپاسگزارم برای کلمنتاین، ساموئل، استتسون، جسا، جونباگ و فرشتهٔ کوچکی که هنوز نامی برایش انتخاب نکردهایم.
دستم بیاختیار بهطرف شکمِ قُلمبیدهام رفت و روی جلوزدهترین قسمت برآمدگیش قرار گرفت. سیودو ساله بودم و شیش ماه از بارداری ششمین فرزندمون میگذشت. تا اون روز، این جزو آسونترین بارداریهام بود؛ هرچند که در مقایسه با دیگران، همه بارداریهام، بیدردسر گذشته بودن. من انگار برای مادرشدن به دنیا اومده بودم. هیچوقت بهاندازهٔ زمانی که وظیفهٔ حمل یکی از مخلوقاتش رو به عهده داشتم، با خدا احساس نزدیکی نکرده بودم.
دقیقا گرفتید چی میگم دیگه؟ بینقص.
زیر کف دستم، دختر کوچیکم خیلی یواش به پهلو چرخید. موجود دریایی کوچولوی من. چقدر دوسش داشتم.
خداوندا، سپاسگزارم که مراقب حیوونهای مزرعه ما هستی و کمک کردی این هفته تعداد فالورهام تو اینستاگرام از پنج میلیون نفر هم بگذره. فقط چند تا روح دیگه تا رسیدن به یه میلیون نفر تو یوتیوب فاصله داریم، خداوندا. تنها بهواسطهٔ ارادهٔ تو، و فقط ارادهٔ تو، تونستم به اینهمه قلب و ذهن دست پیدا کنم. و به نام تو برای انتشار حقیقتت تلاش میکنم.
موجی از تهوع رنجآور از تمام وجودم گذشت. گاهی واقعاً حالم رو بد میکرد که زندگیم انقدر بینقص و کامله و من تا این اندازه خوب بلد بودم که زندگیش کنم.
روی میز کنار تخت، موبایلم با صدایی مُ ن ق طع از خواب بیدار شد. دستم رو دراز کردم و ساکتش کردم، بعد هم ملحفهها رو کنار زدم و از جام بلند شدم.
همیشه اینهمه کمک در اختیار نداشتیم. چند سال اول فقط خودمون بودیم و بچهها و مزرعه. وقتی فرزند چهارمم رو باردار شدم، پرستار لوئیز رو استخدام کردیم. تو بارداری پنجم، پرستار ایمی رو استخدام کردم و مدت کوتاهی بعد شانون، تهیهکننده، را هم وارد تیممون کردیم.
کمکها کافی بود. حتی بیشازاندازه کافی بود. و این امکان رو به من میداد که تو تمام روز هم مادری کنم، هم اینفلوئنسری. هم پیش بچههام باشم، هم دنبالکنندهها. مادر و همسر و اینفلوئنسر بودن ِ همزمان، دقیقا شبیه شیردادن همزمان به سه نوزاده؛ یا اغواگری و عشوهبازی با سه معشوق تو یه زمان.
چرا هیچوقت همه کمکهایی که پشتصحنه داری رو رو نمیکنی؟
« آخه ما اعضای تیممون رو دقیقا مثل اعضای خانواده دوست داریم؛ پس، به خواست خودشون و برای محافظت از حریم خصوصیشون هر کاری از دستمون بربیاد انجام میدیم. اگر حضور من تو شبکههای اجتماعی به هر شکلی باعث بهخطرافتادن اونها بشه، هرگز خودم رو نمیبخشم.»
وقتی وارد آشپزخونه شدم، شانون داشت یه گوشهای با سهپایهٔ دوربین ور میرفت و چهار فرزند بزرگترم، هرکدوم با یه پلیور ضخیم پشمی، پشت میز، صبحانه میخوردن. پرستار لوئیز به جسا، دختر سهسالونیمهمون، کمک میکرد که آب پرتقال رو داخل لیوانش بریزه.
جسا با نالهای از سر عصبانیت و خودبزرگپنداری گفت: «خودم میتونم انجامش بدم.»
پرستار لوئیز، که همزمان معلم خونه بچهها هم بود، سر تکان داد و گفت: «بله بله، معلومه که میتونی. نگاه کن، همین الان هم داری خودت انجامش میدی.»
جسا هم یه لبخندی تحویل داد و همین به زبانآوردن استقلالش کافی بود تا کلا فراموش کنه که دستهای پرستار لوئیز حتی برای یه لحظه هم لیوان رو رها نکرد.
آب پرتقال خونگی بود. ویدئوی آموزشیش قرار بود اواخر همون هفته تو اینترنت منتشر بشه.
رو به اتاق و همه گفتم: «صبحبهخیر!»
پنج تا سر بهسمت من چرخید و همگی با صدایی شاد و جیکجیکوار پاسخ دادن: «صبحبهخیر، مامان»!
دور میز چرخیدم، لُپ این آفریدههای بینقص و کامل رو بوسیدم. همه بچههام، حتی پسرها، موهاشون رو بلند نگه میداشتن. دخترها خیلی شبیه من بودن: صورتهای باریک و ککومکی، موهایی تیره به رنگ خاک و حالتهایی تو چهرهشون که به سمت جدیتی نافذ میرفت. اگر یکی از ماها رو موقع اخمکردن میدیدید، حق داشتید تصویر یکی از زندانی های در حال اعتصاب غذا رو به یاد بیارید.
اما پسرها شبیه کیلب بودن: لُپهای گُلانداخته و لبخندهای بزرگ و پُردندون.
بهندرت به تفاوتهای بین بچهها توجه میکردم. دخترها و پسرها تقریباً یهجور حرف میزدن و یهجور میخندیدن. لباسهاشون رنگینکمانی از رنگهای خنثی بود. بیشتر از ده سال بود که دقیقا همون لباسهای زیتونی، نخودی و اُخرایی، از شاخههای روبهرشد خانوادهمون پایین میومد و دستبهدست میشد.
شگفتانگیزه که پنبهٔ مرغوب چقدر دوام میاره.
برگشتم سمت دو پسرم، استتسون و ساموئل. استتسون هشتساله بود؛ یک سال کامل از ساموئل کوچکتر، اما از تابستون قبل قد و وزنشون یکی شده بود.
درحالیکه با اشتهای پسرانه غلات صبحانهشون رو میخوردن، دستم رو روی سر هر دوشون گذاشتم و احساس کردم جمجمههاشون مثل اهرم های یه بولدوزرِ جنزده، از فرط ِ انرژی و هیجان و هورمون، زیر کف دستهام تکان میخوره.
پرسیدم: «خب پسرها، برنامهٔ امروزتون چیه؟»
استتسون با دهان پُر گفت: «باید یه خونهٔ جدید برای ساسافراس بسازیم.»
گفتم: «هوم. آفرین. قطعا بابا از کمکتون خوشحال میشه.»
«بابا گفت میتونم از دِلر استفاده کنم.»
ساموئل استتسون رو هل داد، قاشق پر از غلاتش از دستش افتاد و با سروصدای زیاد روی زمین خورد.
گفت: «نخیر، نوبت منه که از دِلر استفاده کنم.»
گفتم: «باشه، باشه، هردوتون از دِلر استفاده میکنید. پرستار لوئیز…؟»
اون به جای جواب، سرش رو تکون داد، و مشغول تمیزکاری ِ آبپرتقال پالپدار ریخته شده روی چونه و میز و زمین شد.
نمیدونم چرا مردم حاضر نبودن باور کنن بچههام واقعاً بهاندازهای که تو اینترنت به نظر میرسیدن آرام و حرفشنو و مودب هستن.
زنهای خشمگین و عقدهای همیشه کامنت میذاشتن: «محاله زندگی واقعیش این باشه»!!!
و البته که من تو جوابشون مطلقاً چیزی نمینوشتم. مهمترین وظیفهٔ یه مادر، محافظت از فرزنداش در برابر دنیاست. هیچ دلیلی نداشت یه زن بدجنس تو منهتن ببینه که ساموئل گاهی با برادرش ــ و حتی بعضی وقتها با خواهرهاش ــ چقدر درگیری فیزیکی داره. لازم نبود شاهد قشقرق روزانهٔ استتسون برای انجام مشقهاش باشه. عاشق اون پسر بودم، اما خب خدا سهم معمولی از هوش رو نصیبش نکرده بود.
اگر زنهای خشمگین از هرکدوم از این ضعفهای بچههام خبردار میشدن، از شدت ولع و هیجان دیوونه میشدن. درعینحال خب دلشون هم میشکست دیگه. البته که خودشون نمیدونستن، اما همونقدر که من به اونها نیاز داشتم، اونها هم به من نیاز داشتن. رابطهای همزیستانه بود بینمون. من کوسه بودم و اونها پنج میلیون ماهی کوچیک که مواد مغذی چسبیده به شکمم رو نوک میزدن.
احمقهای کوچولو. با ولع میخواستند مرا بخورن، ولی غافل از اینکه بدونن، این من بودم که زنده نگهشون میداشتم.
چه احساسی داری از اینکه میلیونها نفر تو جهان جزئیات خصوصی زندگی بچههات رو میدونن؟
«من فقط لحظههای خاص و انتخاب شده از زندگی بچههام رو نشون میدم. در ضمن هیچکدومشون هم به صفحهنمایش هیچجوره دسترسی ندارن. راستی، شنیدید پژوهشهای جدید چی میگن؟ منظورم در مورد تأثیر زمانِ استفاده از صفحهنمایش روی مغز بچههاست؟ بهنظر من که بچههای من قطعا وضعیتشون خیلی بهتر از اون خونوادههاییه که تمام روز و شب بچهها کلهشون تو موبایله. واقعا میگم. اینطور نیست؟ این یه تبیه که همهگیر شده و بزرگ و کوچیک هم نداره. غمانگیزه واقعا. حتما بهتره در موردش بخونید».
وقتی که داشتم قهوهام رو تو فنجون میریختم، به شانون، تهیهکنندهام، گفتم: «امروز زود بیدار شدی».
گفت: «نتونستم بخوابم.».
با اخم به یکی از پیچهای دوربین نگاه میکرد و اون رو الکی یهبار اینطرف و بعد اونطرف دوباره خلاف جهتش میچرخوند. خیلی چهرهاش اخمو و عبوس بود.
وقتی شانون اولینروز به مزرعه اومد، فقط نوزدهسالهاش بود؛ دانشگاه بارنارد رو رها کرده بود، موهای صورتی و یه حلقهای هم تو بینیش داشت. حاضر بود کار حرفهای رو با دستمزد دانشجویی و پایین انجام بده. حالا بیستویهساله شده. حلقهٔ بینی هنوز سر جاشه، اما موهاش دیگه صورتی نیست و به رنگ طبیعی خودشون، قهوهای، برگشته.
مطمئن نبودم که این تغییر نشونه تغییر و تحول هویتی باشه یا صرفاً پذیرفتن واقعیت زندگی، تو یه نقطهای که کیلومترها با اولین شهر فاصله داره. قطعا که اطراف مزرعهی پنجاه هکتاری، گزینههای زیادی برای پیداکردن سالن زیبایی وجود نداره دیگه.
مکث کردم و بعد با احتیاط پرسیدم: «باز هم اون خوابها رو میبینی؟»
نگام کرد. «کی درباره اونها بهت گفته؟»
تو خوابهاش، شانون روی تپهای نزدیک مزرعه ایستاده بود و تماشا میکرد که مزرعه تا خاکستر میسوزه. خونه، مرغدونی و باغها، همگی توی آتیش داشتن میسوختن. گلولههایی از آتیش بهاندازهٔ یه ماشین از آسمون بنفش به پایین پرتاب میشدن.
وقتی آتیش به کل مزرعه سرایت میکرد، اون با تمام توانش میدویید ــ یا تلاش میکرد که بِدووــ و تو همون حالت سقف طویله فرو میریخت و حیوونها زیر آوار فریاد میزدن. ما رو تو دوردستها میدید که براش دست تکون میدادیم و چیزی میگفتیم. و تو نزدیکیهای بیدار شدن هم میدید، پرتوهای نوری از آسمون دستبهدست هم میدن و میان، من و کیلب و بچهها رو نجات میدن، اما اون رو نه.
گفتم: «پرستار لوئیز نگرانت شده.»
فکر کردم این جمله دیپلماتیکتر از اینه که مستقیم بهش بگم: میدونی چیه، پرستار لوئیز از اینکه نیمهشب با صدای جیغ تو از خواب بپره، خسته شده.
همه کارکنای مزرعه تو اتاقای بالای اصطبلها و کنار کلاس آموزش خونگی زندگی میکردن.
شانون گفت: «من خوبم. مسئلهٔ مهمی نیست.»
از کنارم خم شد تا شارژر باتری دوربین رو به برق بزنه. لحظهای ساکت موندیم و شونهبهشونه تو گوشهٔ کوچیک خونه ایستادیم؛ همونجایی که تقریباً همه ساعاتهای بیداریمون رو کنار هم میگذروندیم.
این روزا شاید محبوبترین آشپزخونهٔ آمریکا متعلق به تو باشه. کمی دربارهاش برامون میگی؟
«وای خدای من، اصلاً نمیدونم از کجا شروع کنم؟»
از نگاه دقیق دوربین، فضای آشپزخونه بهشکلی کاملاً حسابشده، شلوغ بود: اینجا شیشهای نیمهپر از آب، اونجا کمی آرد پخشوپلا شده و چند ساقهٔ گل فراموششده و خشکشده روی تختهیِ سرو ِ چوبیِ کهنه.
دقیق همهچیز شبیه فضایی بود که یه زنخونهدار و مامانخونه واقعاً توش کار میکنه؛ شبیه آشپزخونهای تو دنیای واقعی، فقط، قطعا، هزاران برابر بهتر از هر چیزی که تو دنیای واقعی میشد دید.
مردم تظاهر میکنن که مینیمالیسم رو دوست دارن. فکر میکنن خونهای خالی از وسایل میخوان، اما عجیباینکه اتفاقا یه خونهیِ کاملاً تر و تمیز و بیریختوپاش، اونا رو تا مرز جنون میبره. یه فضا باید همیشه نشونههایی از زندگی تو خودش داشته باشه، تا یه نفر آرزوش بشه که تو اون زندگی کنه.
فقط کافیه بهش فکر کنی. قطعا تایید میکنی که این بدیهیه. ولی خب مشکل اینهکه، مردم اصلا فکر نمیکنن در مورد هیچچیزی. مردم واقعا احمقن.
امتیاز دیگه این قسمت از آشپزخونه، این بود که پر از پنجرههای قدی کنار هم بود. و تو تمام ساعتهای روز همیشه یه نور ملایمی همه جا رو پُر میکرد.
ایستادن کنار این گوشهٔ آشپزخونه، باعث میشد کمِ کمش شیش هفت سالی جوونتر بهنظر برسم و احساس جوونی کنم. تو خلوت خودم اسمش رو «جراحیِ زیباییِ خدادادی» گذاشته بودم، هرچند که هرگز تو خواب هم نمیتونستم تصور کنم که همچین چیزی رو تو اینترنت بگم. زنای خشمگین زندهزنده منو میخوردن!
تا حالا عمل زیبایی انجام دادی؟
ها، ها، ها.
«اصلا به من میخوره از اینکارا بکنم؟! نه! هرگز. ببخشیدها، قصد بیاحترامی به کسایی که انجام دادن ندارمها، اما من؟ اصلا. هرگز.»
شانون حالا بدون اینکه بشه فهمید تو مغزش چیمیگذره، بدون هیچ حالتی روی صورتش، به پنجرهها خیره شده بود؛ پنجرههایی که تو صبحهایِ زود ِ زمستون، مثل دریچهای رو به جهانی پُر از نکبت و بدبختی و سیاهی بهنظر میرسیدن.
احتمالا الان داشت به خوابهاش فکر میکرد. ولی خب کاملا مشخص بود که هنوز در مورد معنی و علت خوابهاش هیچ تصوری نداره و خَرفهم نشده. آخه چهطور ممکن بود انقدر احمق باشه و نفهمه؟! خدا داره به مستقیمترین شکل ممکن باهاش حرف میزنه.
انگار براش علامت دود میفرستاد، کبوتر نامهبر روونه میکرد و پیامایی تو آسمون مینوشت، اما اون مثل احمقها همه رو نادیده میگرفت.
احتمالاً حتی قبل از اینکه ذرهای به این فکر کنه که ذهنش به خاطر اعمالش داره چیزهایی رو بهش نشون میده، اولینکار این بود که با یه تعبیرکنندهٔ خوابِ کلاهبردار تماس میگرفت.
اینکه چهطور این وحی رو متوجه نمیشه، واقعا تاسفآوره، هر چند تعجبآور نیست. مغز نیمهتحصیلکردهٔ اون یه ابزار کُند، دنیایی و دستکاری شده است؛ دقیقا تو فکر کن مثل اینکه جراح قلب بخواد از دو تا کفگیر پلاستیکی برای باز کردن قلب تو عمل قلب باز استفاده کنه! به همین اندازه زُمُخت و ابتدایی.
حالا نمیدونم چرا اصلا خدا اینهمه مشتاق بود که به شانون دسترسی پیدا کنه و پیامش رو بده؟
خب، شانون قطعا رفتار نادرست و ناشایستی کرده بود دیگه.
شانون سرش رو بلند کرد و نگاهمون به هم گره خورد. وقتی فهمیدم که با نگاهی پر از قضاوت و دست انداختن داشتم نگاش میکردم، قشنگ حس کردم گونههام قرمز شد.
گفت: «راستی، گوشی جدیدم امروز رسید. دوباره ممنونم که اجازه دادی ارسال سریع رو انتخاب کنم.»
گفتم: «نه بابا این چه حرفیه».
یه هفته قبل یکی از بچهها گوشی شانون رو داخل گودال آب انداخته بود. و از اونجایی که من یه رئیس فوقالعادهای بودم، بلافاصله مشکل رو حل کردم و کارت شرکت رو بهش دادم که بره گوشی جدید سفارش بده، البته همراه با یه تیکه ی ِ به نظر خودم باحال؛
نمیخوایم اینجا بدون دسترسی به دنیای واقعی گیر بیفتی!
پرسید: «قرار نبود امروز پیشبند بنفش رو بپوشی؟»
گفتم: «ای وای یادم رفت!» و خندیدم. « حواسپرتی بارداریه دیگه».
از بهونه «حواسپرتی بارداری» متنفر بودم، اما روش ِخیلی خوبیه برای اینکه یه آدم معمولی و قابلهمذاتپنداری به نظر برسم.
پیشبندی که پوشیده بودم، سرمهای تیره بود. قرار بود با این ویدئوها رنگ جدید پیشبندهای فروشگاه اینترنتیمون رو معرفی کنیم: ۳۵٫۹۹ دلار، صددرصد پنبه، دکمههای ساختهشده از پلاستیک بازیافتی و تولید اسپانیا.
گفتم: «همین الان میرم میارمش.»
وقتی داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم، پرستار ایمی همراه بچه کوچیکم که تازه راه افتاده، جونباگ، وارد شد. جسا که لیوانش حالا خالی شده بود از پشت میز بلند شد و مثل یه قاصدک پِرپِری دنبالم راه افتاد.
وقتی داشت از کنارم رد میشد دست پسرم رو گرفت و کمی بعد، هر دوتا پرستار با صدایی که پُر از درماندگی بود، دخترای کوچیکم رو صدا میکردن، که پشت سر من داشتن از پلهها بالا می اومدن.
برگشتم و از روی شونهام گفتم: «اشکالی نداره. میتونن با من بیان.»
این قطعا موهبتی بسیار ارزشمند از طرف خدا بود که سه دختر پشتسرهم نصیبمون شده بود. البته که همه بچهها هدیه خدا بودن و هیچ فرقی بین پسر و دختر نیست. اما گروهی از دخترها؟ این دیگه قطعا یه چیز متفاوتی بود.
یه دختر، دوستداشتنی بود و یه پسر، خوب بود؛ اما دخترا، بهصورت جمع، تصویرسازیِ رنگینکمون و لطافت ِ محض بودن. گلولههایی براق از شادی.
چه موجودات جمعگرایی! با اضافهشدن هر بانوی کوچیک تازه به قبیلهٔ بانوان کوچیک، انگار همه کمی بلندتر میشدند و روشنتر میدرخشیدن.
همدیگه رو مثل عروسک بغل میکردن. موهای هم رو میبافتن. با وسواسی مادرانه همدیگه رو آرایش و مرتب و دستکاری میکردن.
گاهیوقتها شوخی میکردم که خوبه که وقتی پیر و ناتوان شدیم، پسرها شکممون رو سیر نگه میدارن؛ و دخترا دور ویلچرهامون میرقصن و روی قبرمون گل میذارن.
تازه باید اعتراف کنم که: تربیتکردنشون هم خیلی آسونتره. پسرا بعضیموقعها مقاومت میکنن، سروصدا راه میندازن، یا حوصلهشون سر میره؛ اما دخترا نه. اونا دقیقا مثل مادرشون، میتونستن ساعتها جلوی دوربین اجرا کنن، بدوناینکه شکایتی کنن و یا غُری بزنن.
«مامان.»
بیاختیار صورتم بهحالت چندش جمع شد، اما بلافاصله حالت چهرهام رو به نرمی تغییر دادم.
«بله، عزیزم؟»
جلوی آینهٔ اتاقخواب ایستاده بودم و پیشبند جدید رو مرتب میکردم. دختر بزرگم، کلمنتاین، در چارچوب در ایستاده بود.
همین تابستون دوازدهساله شده بود و چند روز بعد بلافاصله دست از صداکردن من از «ماما» برداشته بود. هربار که میگفت «مامان»، گوشهٔ چشمم میپرید. از این واژه متنفر بودم. صدایی زشت، کوتاه و مردانه داشت و بسیار کمآهنگتر و یکنواختتر از عنوانی بود که خودم ترجیح میدادم.
بااینحال مخالفتی نکردم. کلمنتاین در آستانهٔ نوجوانی بود و مشخصا داشت منو آزمایش میکرد. بدترین کاری که میتونستم بکنم این بود که در مقابلش مقاومت کنم.
از داخل آینه دیدم که کلمنتاین از طول اتاق عبور کرد و نشست کنار دخترها روی تخت.
پرسید: «زن سنتی یعنی چی؟»
انگار یهدفعه صدای خراشیدهشدن صفحهٔ موسیقی تو ذهنم پیچید.
گفتم: «کی این کلمه رو بهت گفته؟»
«چی؟ مگه حرف بدیه؟»
جسا گفت: «همسر سنتی!» و ریز خندید. سرش رو برد عقبتر و دوباره کشدار گفت: «همســــر سنتــــی!»
تقریباً میشد تصور کنم که کلمنتاین صدای تَرقتوروقِ مکانیکیِ مغزم رو کاملا داره میشنوه که یهدفعه با سرعتی سرسامآور به کار افتاده بود و داشت بین هزاران جواب احتمالی به اون سوال میگرده که بهترین رو انتخاب کنه. دختر بزرگم نهفقط از نظر ظاهر، بلکه از نظر خلقوخو هم شبیه من بود: هوشش رو مثل چاقویی پشت سرش پنهان میکرد. حالا که آرامآرام به زنشدن نزدیک میشد، شباهتهامون بیشتر از قبل آشفتهام میکرد؛ مثل اینکه وایساده باشم تو نقطهای دور و از دور ببینم که نسخه بدل خودم داره آهستهآهسته میاد سمتم. اگه بهم میرسید چه اتفاقی میافتاد؟
میدونم، میدونم که آدم نباید دربارهٔ دختر خودش همچین حسی داشته باشه. اما مادری خودش نوعی بازیگری و صحنهآرایی حرفهایه. یعنی نزدیک به همهیِ زنهایی که میشناختم، قبل از اینکه خودم مادر بشم، دربارهٔ حقیقت مادرشدن به من دروغ گفته بودن.
اگر بچههات روزی اینفلوئنسر بشن، بهشون افتخار میکنی؟
«من فقط میخوام بچههام خوشحال باشن.»
لبخندی پهن و شیرین.
تصمیم گرفتم خودم رو بزنم به کوچهعلیچپ و کاملا بیتفاوت خودم رو نشون بدم. بدترین کاری که میتونی بکنی اینه که اجازه بدی یه بچه بفهمه که موضوعی برات اهمیت داره.
گفتم: «میدونم واژهٔ trad کوتاهشدهٔ traditional، یعنی سنتیه. بعضیها زنهایی مثل من رو همسر سنتی صدا میکنن. به دلایل مشخص.»
منظورم از «بعضیها» هم قطعا همون زنای خشمگین بود. دقیقا همونها بودن که منو tradwife اسم گذاشته بودن و کلمهٔ «سنتی» رو طوری به زبان میاوردن که انگار مخفف چیز شریرانه و کثیفیه؛ انگار «سنتی» در جهان هر آدم عاقلی واژهٔ مزخرف و غیرقابل قبولی بود.
اما اون زنها نه عاقل بودن، نه خوشحال و نه چندان معتقد به مسئولیتپذیری فردی. بهجای اینکه از خودشون بپرسن چرا اینهمه از وقت ارزشمندشون رو روی زمین صرف بالا و پایینکردن زندگی دیگران میکنن، وقتی میتونستن برای خودشون غذای خونگی درست کنن یا حتی به چشمهای فرزندان خودشون که داشتن بزرگ میشدن نگاه کنن؛ بهجای اینکه از خودشون بپرسن چرا اینهمه وقت رو تو لجنزارِ حسادت گندیدهٔ خودشون دارن دستو پا میزنن، وقتی میتونستن زندگیای بسازن که بهش افتخار کنن؛ ظاهراً بیشتر علاقه داشتن هر شب یه بطری شراب بنوشن و توی چتهای اینترنتی هرچی تو دل کوچیکِ واموندشون هست دربارهٔ من تایپ کنن.
البته من صرفا فرض گرفته بودم که این زنها دائمالخمرند، اما با توجه به تعداد غلطهای املایی که تو پیامهاشون بود، این فرض سوار بر شواهد بود.
ظاهراً «همسران سنتی» با متأهلموندن و ترکنکردن شوهراشون کشور رو نابود میکردن. اونها آمریکا رو ویران میکردن چون واقعاً دوست داشتن با بچههاشون وقت بگذرونن.
و من هم با یکی از اون شیشتا حساب ناشناس و موقتی که تو اینترنت داشتم، زیر کامنتها و پیامهاشون مینوشتم:
«وای خدای من، چه فاجعهای!»
قبل از این هم، همین زنها من رو متعصب مذهبی، رهبر فرقه و ماشین بچهزایی اسمگذاری کرده بودن. در مقایسه با اینا که دیگه، «همسر سنتی» خیلی ملوس و ملایم بود.
گفتم: «من که شخصاً فکر نمیکنم نگهداشتن و ارزشمند دونستن سنتها چیز بدی باشه. تو فکر میکنی بده؟»
دخترهای کوچیکم سرشون رو تکون دادن. نه، ماما. دوستت داریم، ماما.
اما کلمنتاین فقط به من خیره مونده بود.
«پس داری میگی واقعاً یکی از اونهایی؟»
یهدفعه حس کردم دارم برای یه پرونده قضاییِ جدی، سفتوسخت بازجویی میشم.
«کلمنتاین، چرا نمیگی کی بهت گفته من همسر سنتیام؟»
کلمنتاین گفت: «هیچکس.»
حس کردم تو یهلحظه بیحوصلگی بهش غلبه کرد.
«ای بابا، فقط یه سؤال پرسیدم.»
وقتی از جاش بلند شد و رفت، دوباره به تصویر خودم تو آیینه نگاه کردم و خودم را با پاپیون پیشبند مشغول نشون دادم. دیگه لبخندی هم نداشتم.
گفتم: «به پرستار لوئیز بگو پیشبینی هوا رو نگاه کنه. ممکنه امروز بارون بیاد. بچهها باید چکمه بپوشن.»
کلمنتاین پاسخی نداد و وقتی دوباره برگشتم، رفته بود.
کار پرستارها بود. حتماً کار پرستارها بود. خوبه اینهمه بهشون تذکر میدادم که گوشیهاشون رو روی میز آشپزخونه یا مبل نذارن برنها. واقعا محافظتکردن از بچهت در برابر دنیا یه وظیفه بهشدت طاقتفرسایی بود.
جسا و جونباگ هنوز خیلی کوچیک و تأثیرپذیر بودن؛ اما کلمنتاین؟ دیگه تقریباً یک زن شده بود. نمیشد بهش اعتماد کرد.
بچههات از فیلمبرداری لذت میبرن؟
«وای! عاشقش هستن.»
برنامهٔ «روز تولید محتوا» این بود که با خمیرمایهٔ ترش معروفم، یه نان گِرد سوردو درست کنم و روی خمیر و به صورت کاملا طبیعی، با گیاههایی که خودم شخصاً از باغ چیده بودم، صحنهٔ تولد مسیح رو به تصویر بکشم.
این کار، تولیدمحتوا رو میگم، منبع اصلی درآمد منه. فصل تعطیلات همیشه فروشگاه اینترنتیمون حسابی رونق میگیره:
تختهبُر چوب گیلاس مزرعهٔ یستریر، ۱۲۰ دلار، ساخت برزیل؛
ترکیب نمک فرانسوی مزرعهٔ یستریر، ۴۵ دلار، ساخت فرانسه؛
رنگ داخلی ثبتشدهٔ مزرعهٔ یستریر، در رنگهای «مزرعهنشین»، «زنِ پیشگام» و «دختر گاوچران»، هر گالن ۸۰ دلار، همگی ساخت آمریکا.
خود نون نقش اصلی نداشت و محصول اصلی فروش نبود، بیشتر نقش دروازهٔ ورودی رو داشت: «عیسای نوزاد از جنس اسطوخودوس»، «آخور از جنس رزماری»، «سه مرد دانا از شاخههای آویشن» … و بعد دنبالکنندهها کلیک میکردن و کلیک میکردن و کلیک میکردن تا قلبهاشون ــ و سبدهای خرید اینترنتیشون ــ پر بشه.
برای چیزهای بیشتری التماس میکردن. همیشه در حال التماس بودن.
درستکردن نان گُلمنگولی چهار ساعت طول کشید؛ شانون اون رو میبرید و تبدیلش میکرد به یه ویدئوی سیثانیهایِ تایملپس: انگشتام با سرعتی سرگیجهآور تو تصویر میچرخیدن و تودهای خمیر رنگپریده رو جمع میکردن، ورز میدادن و نوازش میکردن.
نیمهٔ دوم روز به «شام خونگی ِ ارگانیک» اختصاص داشت. قرار بود یه کباب سنتی درست کنم ــ یا بهتره بگم یک کباب ِهمسر سنتی پز! میخواستم همینو تو کپشن همراه با یه شکلک چشمکزن بنویسمش؛ این واقعاً زنهای خشمگین رو دیوونه میکرد.
همهٔ مواد اولیه قرار بود از مزرعهٔ خودمون باشه، جز خود گوشت گاو که از نظر فنی از سوپرمارکت اونطرف کوه اومده بود.
بعدازظهر متوجه شدیم که تخممرغ تازه مون تموم شده، پس تصمیم گرفتیم بریم مرغدونی و بیاریم. با حس سعادتمندی به سمت مرغدونی قدم زدم؛ جسا و جونباگ به دامنم چسبیده بودن و تو گِلولای جلو میرفتیم. به «خانمها» سلام کردیم؛ وقتی از من فیلم میگرفتن، مرغها رو اینطوری صدا میکردم: خانومها. باحالتر بود.
آوازگونه گفتم: «سلام خانومها! امروز حالتون چطوره؟»
پشت سرم، پای شانون به سیم دوربین گیر کرد و با صدای بلندی شروع کرد به بدو بیراه گفتن به زمینوزمان.
گفت: «ببخشید، میشه اون قسمت رو دوباره انجام بدی؟»
البته که میتونستم. میتونستم هر کاری رو با دستور، یه میلیون بار و با یه میلیون نوع آهنگ و لحن مختلف انجام بدم:
«سلام خانمها! امروز حالتون چطوره؟»
شانون گفت: «عالیه. بریم سراغ نمای جمعکردن تخممرغها.»
کسی از پشت سر گفت: «بهبه! این مریلین مونروئه کنار مرغدونی؟»
وای خودشه!
چشمهام رو چرخوندم و خندیدم. فقط یه لحظه فرصت داشتم دامنم رو صاف کنم و دعا کنم شانون هنوز فیلم بگیره، قبل از اینکه کیلب با قدمهای بلند وارد مرغدونی بشه، کمرم رو بگیره و من رو به عقب خم کنه.
درحالیکه دخترامون هورا میکشیدن، من رو بوسید.
بعد دوباره بلندم کرد. وقتی با شیطنت به شونهاش زدم، با پوزخند نگام کرد.
گفتم: «چکمههامو کامل گِلی کردی!»
کلاه گاوچرانیش رو برام کج کرد و چشمک زد.
«یه کم خاک تا حالا کسی رو نکشته.»
دوباره خندیدم و چشمهام رو چرخوندم.
«داریم فیلم میگیریم، کیلب.»
مثلا انگار که خودش نمی دونست.
شانون گفت: «راستش الان فیلم نمیگیریم. قبل از اینکه کیلب حرف بزنه ضبط رو متوقف کرده بودم. پس مشکلی نیست. اگه میخواید یه استراحت کوتاه داشته باشید، من میرم یه قهوه بخورم.»
با سرخوردگی گفتم: «اوه. باشه. البته واقعاً لازم نیست که…»
اما شانون با دوربین راه افتاده بود و با سرعت به سمت خونه میرفت.
کیلب دو بار آروم به باسنام زد. درحالیکه تماشا میکردیم شانون در ورودی رو با نیرویی بیش از حد لازم باز می کنه، گفت:
«هنوز ناراحته؟»
موجی از احساسات از درونم گذشت.
«بله، کیلب. هنوز ناراحته.»
«خب، بهزودی حالش بهتر میشه. وقتی ما…»
نگاهش کردم و ساکت شد.
گفتم: «تو اصلاً زنها رو نمیفهمی.»
میخواست جواب بده و من هم آماده بودم با جملهای حتی تندتر از قبل حرفش رو قطع کنم که هر دو دقیقاً تو یه لحظه متوجه شدیم، کسی داره ما رو تماشا میکنه.
جسا و جونباگ. دخترهای کوچیک و شیرینمون سرهاشون رو بالا گرفته بودن و داشتن نگاه مون میکردن.
همیشه تماشا میکردن.
پرستار ایمی کدوم جهنمی بود؟
مهم نبود. به هرحال تمرین خوبی بود. هروقت میدیدم کودکی که قرار بود زیر نظر شخص دیگهای باشه داره من رو تماشا میکن، به خودم میگفتم:
تمرین خوبیه!
بالاخره یه اجرای بینقص یکشبه که به دست نمیآد. سالها ــ سالها و سالها ــ تمرین میخواد.
روی پنجهٔ پا بلند شدم و دو بار پشتسرهم کیلب رو بوسیدم.
«برگرد سر کارت، گاوچران.»
دخترا خندیدن و دست زدن و من از پاداششون سرخ شدم. کیلب برای هر سهنفرمون کلاهش رو کج کرد و بهطرف انبار برگشت؛ جایی که احتمالاً یک یا دو ساعت رو صرف وررفتن با نحوهٔ چیدن چند بسته یونجه میکرد.
کیلب در مشغول نگهداشتن خودش استاد بود. و فقط هم کارهایی رو تو مزرعه انجام میداد که واقعاً از اون ها لذت میبرد: دوشیدن ساسافراس، چرخوندن تراکتور بزرگ جاندیر با دورهای تند در چراگاهها و شببیداری، کنار خوکی که در حال زایمان بود.
کارهایی رو که دوست نداشت ــ تمیزکاری، کاشتن، چیدن محصول و خالیکردن اصطبلها ــ همگی رو به کارگرهای مزرعه واگذار میکرد.
یک لحظه صبر کن. شما کارگر مزرعه هم دارید؟
مکث.
«قبلاً نگفته بودم؟»
لعنتی. شاید بهتر باشه دوباره حواسپرتی بارداری رو مطرح کنم.
«معمولاً دو یا سه نفر داریم. فقط کار فصلیه. بستگی داره توی مزرعه چه کارایی داشته باشیم. هرقدر هم که کمک بگیریم باز هم کمه!»
اما چرا قبلاً…
«حواسپرتی بارداری!»
فیلمبرداری برنامهی « Natural Dinner » بیشتر از حد معمول و تصور طول کشید. حالوهوای همهی خانه خراب شده بود و همه کلافه و بداخلاق بودند. من و شانون سر نحوهیِ فیلمبرداری از بالا، با هم جر و بحث کردیم و همین کلنجار و دعوای بیخود، ده دقیقهی ارزشمند از نور بعدازظهر را هدر داد. بعد مجبور شدیم عجله کنیم و عجلهکردن باز هم به دعوای بیشتری منجر شد. بعد هم کلاس خانگی بچههای بزرگتر پانزده دقیقه زودتر از همیشه تمام شد؛ چون ظاهراً پرستار لوئیز آن روز حوصله نداشت آموزش کامل و جامعی ارائه بدهد.
ناگهان آشپزخانه پر شد از غُرولند و نقزدنهای بیوقفه. پسرها با کلمنتاین دربارهی اینکه پیش از شام چه بازیای کنند دعوا میکردند و پرستارها ــ که مؤسسه تضمین کرده بود گُل سرسبد پرستارها هستند، اما گاهی باعث میشدند احساس کنم برای کاری نیمهوقت دستمزد تماموقت میدهم ــ فقط روی مبل نشسته بودند و در گوشیهایشان میچرخیدند؛ درحالیکه بر سر مهرهی کوچک سگ اسکاتلندی در بازی مونوپولی جنگ جهانی به پا شده بود. (مونوپولی تنها بازی رومیزی مجاز در خانهی ما بود؛ آن هم به خواست صریح پدرشوهرم. داگ میگفت مهم است که بچهها هرچه زودتر ارزش بازار آزاد را یاد بگیرند.)
پرستارها! آه، پرستارها! در این ساعت از روز معمولاً به سمت بیمصرفشدن متمایل میشدند. از پرستار ایمی چنین انتظاری داشتم. او دختر کمعقلی از لسآنجلس بود با صورتی کاملاً متقارن که فقط میتوانست بچهها را زنده نگه دارد و کار خاص دیگری از دستش برنمیآمد.
اما از پرستار لوئیز که پنج سال از ایمی بزرگتر بود و فوقلیسانس آموزش داشت، انتظار بیشتری داشتم. او برای ما مثل عضوی از خانواده بود.
واقعاً همین الان گفتی پرستارهایت مثل خانوادهاند؟
سکوت.
مطمئناً میدانی که سفیدپوستان سابقهای طولانی و جنجالی در «عضوی از خانواده» نامیدن کسانی دارند که برایشان کار میکنند.
مکثی طولانیتر. لبخندی آرام و آگاهانه.
نه، این درست نیست.
لبخندی آرام و ناآگاهانه.
بهتر شد.
«سؤال بعدی، لطفاً!»
«خانمها، میتوانم یک لحظه با شما صحبت کنم؟»
پرستارها سرشان را از روی گوشیهایشان بلند کردند.
گفتم: «کلمنتاین بدون نظارت از گوشی یک نفر استفاده کرده. امروز از من پرسید زن سنتیِ خانهدار یعنی چه.»
پرستار ایمی گفت: «خب…» و بعد مکث کرد.
لبخندم را بهسوی او نشانه رفتم. «خب چی؟»
«منظورم اینه که…»
یک مکث دیگر. شبیه یکی از عروسکهای ماپت شده بود که فکش با آدامس به هم چسبیده باشد. در برابر میل شدیدم برای جلو رفتن و بازکردن دهانش با دست، مقاومت کردم.
پرستار لوئیز گفت: «از این به بعد بیشتر مراقب خواهیم بود.»
نگاه تندی به پرستار ایمی انداخت؛ معادل بصریِ لگدی زیر میز. ایمی سر تکان داد.
«آره. دیگه اتفاق نمیافته.»
نفس عمیقی کشیدم و خشمم را با آه بیرون دادم.
«میتوانید امشب آمادهکردن شام را به عهده بگیرید؟ داشتم فکر میکردم یک سر کوتاه به تارگت بزنم.»
از گوشهی چشم دیدم کلمنتاین فوراً سرحال شد.
دقیقاً سرِ وقت.
بردن دخترها به سوپر تارگت که سی دقیقه از خانه فاصله داشت، تجملی نادر بود. در استارباکس داخل فروشگاه، کلمنتاین فراپوچینویی با خامهی اضافه سفارش داد و من چیزی دربارهی اینهمه کافئین و شکر در آن ساعت از روز نگفتم.
برای جسا و جونباگ هرکدام یک کیک و آبسیب گرفتم و برای خودم کاپوچینوی بدون چربی و بدون کافئین با شیر جو دوسر سفارش دادم.
سعی میکردم این سفرها را به ماهی یکبار محدود کنم. معمولاً پرستار ایمی برای خرید مواد غذایی بیرون میرفت. اما حتی برای من هم بد نبود گاهی به اینجا بیایم و زیر نور فلورسنت کرختکنندهی فروشگاه شناور شوم؛ هرچند واقعاً تعجب میکردم که چرا اینهمه آدم هر هفته به اینجا میآیند. بیشتر از سی دقیقه ماندن در تارگت باعث میشد حس کنم دارم یک پوسیدگی دندان را پرورش میدهم.
وقتی چرخدستی را آرام در راهروی اصلی هل میدادم، دخترها در مسیرهایی نامنظم جلو و عقبم میدویدند و از یک حواسپرتی به حواسپرتی لذتبخش دیگری میپریدند: غرفههای زیورآلات، رگالهای لباس، قفسههای لوسیون بدن با بستهبندیهای رنگارنگ نارنگی، خرمالویی و صورتی آدامسی.
میبینید چیزهای کوچک چقدر میتوانند لذتبخش باشند، دخترها؟ میبینید اگر بعد از اینهمه روز مراقبت آگاهانه انتخابش کنید، هجوم شکر چقدر هیجانانگیز است؟
«ناتالی؟»
ایستادم، اطرافم را نگاه کردم و وانمود کردم گیج شدهام؛ درحالیکه واقعاً داشتم فکر میکردم:
یا عیسی مسیح. تو دیگه نه.
من و ونسا با هم دبیرستان میرفتیم. او هم عضو تیم دوومیدانی بود، اما فقط در سال آخر توانسته بود وارد تیم اصلی شود؛ بنابراین زیاد با هم وقت نگذرانده بودیم.
حالا با لباس پرستاری کنار دو چرخدستی لبریز ایستاده بود. دخترش که نزدیک سن نوجوانی بود، پشت سرش اخم کرده بود؛ با همان حالت عمیق سرخوردگیای که ونسا در تمام مسابقات دوومیدانی داشت.
نگاهم به نزدیکترین چرخ افتاد: تیغهای یکبارمصرف، جعبههای دستمالکاغذی یکبارمصرف و چند برش ژامبون بادکرده از مواد شیمیایی که در سه لایه پلاستیک پیچیده شده بود. تقریباً میتوانستم بوی گند محل دفنی را حس کنم که یک ماه بعد همهی این وسایل، همهی این محصولاتی که از ابتدا برای زبالهشدن طراحی شده بودند، در آن سر در میآوردند.
بعد دوباره به ونسا نگاه کردم. حالا با همان قیافهی ترش دخترش به من اخم کرده بود و دلم با نوعی نوستالژی نرم شد.
بیچاره. در تمام عمرش حتی یک مسابقه را هم نبرده بود.
گفتم: «خیلی خوبه میبینمت! چند وقته؟ ده سال؟»
بینیاش را بالا کشید و به چرخ خالی من نگاه کرد.
«نمیدونستم تو هم به تارگت میای.»
«معلومه که میام. منم آدمم، مگه نه؟»
لبخندم را بهسمت دخترش چرخاندم.
«این خانم کوچولو کیه؟»
ونسا با حالتی عجیب به دختر خودش نگاه کرد؛ انگار میخواست ببیند او از چشم من چه شکلی به نظر میرسد.
«این زوئیه.»
زوئی چند سال از کلمنتاین کوچکتر به نظر میرسید. با شنیدن اسم خودش، هیچ عکسالعملی نشان نداد. فقط خیره نگاهم کرد؛ چهرهاش آماده بود هر لحظه بدبختی فشردهشدهای رو به بیرون پرتاب کند.
«و حدس میزنم اونها هم مال تو باشن؟»
نگاه ونسا را دنبال کردم و کلمنتاین را دیدم که کمی جلوتر در راهرو چمباتمه زده و کتاب مصوری را ورق میزد؛ دخترهای کوچکتر نیز مشتاقانه از بالای شانهاش نگاه میکردند.
موجی از لذت در وجودم دوید؛ قویتر از هر سرخوشی مصنوعی ناشی از شکر.
«بله. اونها دخترهای منن. بزرگترینشان کلمنتاینه و کوچکترها جسا و جونباگ هستن.»
وقتی دوباره به ونسا نگاه کردم، پوزخند میزد. آخرین بار کی یک زن بالغ را دیده بودم که پوزخند بزند؟
«میدونی، واقعاً تحسینت میکنم که با انتخاب این اسمها تا این حد به روزگار قدیم متعهد موندی.»
لبخندم یک سانتیمتر جمع شد.
شروع شد.
ونسا در خانوادهای سختگیر و مذهبی بزرگ شده بود؛ خانوادهای بسیار سختگیرتر و مذهبیتر از خانوادهی من. اما از آن زمان خودش را از والدینش «آزاد» کرده بود و حالا دوست داشت در وضعیتهای فیسبوک، خطابههای طولانی دربارهی کودکی وحشتناکش بنویسد؛ نوشتههایی که بهطور متوسط هر بار سه تا پنج لایک میگرفتند.
ونسا میخواست جهان بداند که حالا مدرن شده است. تغییر کرده است. غذای ارگانیک میخورد!
(البته ظاهراً بهجز وقتی که مواد غذاییاش را از تارگت میخرید.)
زنان خودنابغهپندار ِمترقی مثل ونسا، انگار از نظر شیمیایی به نفرتداشتن از زنانی مثل من معتاد بودند. این را میدانستم.
میدانستم این زن در مهمانیهای خانوادگی بهشکلی خجالتآور مست میشد و صفحهی اینستاگرام مرا باز میکرد و به هر آدم سادهلوحی که از کنارش رد میشد نشان میداد؛ میگفت که شخصاً این زن را میشناسد، از دوران دبیرستان میشناسدش، و بعد سخنرانی کلیشهای دیگری راه میانداخت دربارهی اینکه همهی آدمهای سنتی احمقاند، همهی آدمهای مذهبی احمقاند و همهی کسانی که سبک زندگی متفاوتی از او انتخاب میکنند احمقاند، احمق، احمق، احمق.
درحالیکه چیزی که واقعاً میخواست بگوید این بود:
آنقدر به این زنی که زمانی میشناختم حسادت تهوعآوری دارم که فکر میکنم ممکن است واقعاً مرا بکشد.
زنهایی مثل ونسا، با پیشانیهای گرانقیمتِ بوتاکسشده و برچسبهای «من با او هستم» روی سپر ماشینشان، خودشان هم نمیدانستند واقعاً چه میخواهند. حتی اگر یک موضع اصولی را مثل بوتاکس مستقیم به صورتشان تزریق میکردند، باز هم نمیتوانستند نگهش دارند.
خدا میداند که نمیتوانستند مسئولیت زندگی خودشان را بپذیرند؛ بنابراین بدبختیشان را گردن من میانداختند: زن سنتیِ احمق، نادان و عقبمانده.
مهم نبود که من در میان سه نفر برتر دبیرستان فارغالتحصیل شده بودم. مهم نبود که در هاروارد، هنگام تحصیل در رشتهی تاریخ ادیان جهان، همیشه نمرهی کامل میگرفتم؛ درحالیکه ونسا در اتاقهای خوابگاه تیم راگبی دانشگاه میشیگان از اینسو به آنسو میرفت.
بله، اعتراف میکنم که گاهی من هم صفحهی اینستاگرامش را بررسی میکردم.
مهم نبود که من واقعاً تمام عمرم را مطابق همان اصولی زندگی کرده بودم که آنها دوست داشتند در اینستاگرام با نمایش فضیلت فریاد بزنند:
محلی بخورید! از کسبوکارهای کوچک حمایت کنید! زباله را کاهش دهید!
«زنان عصبانی» میتوانستند هرچه میخواهند بگویند، اما واقعیت، واقعیت بود. من زنی اصولگرا بودم؛ زنی که اصول تعریفش میکردند.
هیچ مقدار پولی در دنیا نمیتوانست مرا وادار کند حتی یک گاز از آن ژامبون سرطانزا در آن چرخدستیِ فشردهشده مثل بازی تتریس بخورم.
هیچ مقدار پذیرش اجتماعیِ بیمغزانهای نمیتوانست مرا وادار کند اسم دخترم را چیزی به آن اندازه بیرمق و مدزده بگذارم؛ اسمی مثل زوئی که با تمام وجود فریاد میزد:
من را انتخاب کنید!
هرزه.
ببخشید، خداوندا. این روزها خشمم داشت بر من غلبه میکرد. مشکلی بود که باید حل میشد و قصد داشتم ــ واقعاً قصد داشتم ــ حلش کنم. اگر فقط کمی وقت بیشتری داشتم، قسم میخوردم که حلش میکردم.
با نرمی گفتم: «واقعاً عالیه که میبینمت. یک روز بچهها رو بیار مزرعه!»
به دختر عبوس و غولآسای ونسا نگاه کردم.
«مطمئنم دوست داری ببینی ژامبون از کجا میاد، نه؟»
ونسا نالهی کوچکی کرد؛ به همان اندازه صمیمی و شرمآور که باد معدهای اتفاقی در جمعی مختلط. صورتش به رنگ صورتی روشنی درآمد.
میدانستم پیشنهادم از آن پیشنهادهایی است که مثل نخ میان دندانهای آسیابش گیر میکند. میفهمید که دعوت از ته دل نیست، اما باز هم احتمال آمدن را در ذهنش بررسی میکرد؛ چون احتمالاً بیش از هر چیز دیگری در زندگیاش میخواست مزرعهی کوچک و خوشمنظرهی مشهورم را از نزدیک ببیند.
مرغها؛ خانمهای من. انبار بزرگ قرمز که در هر نوری بهزیبایی در عکس میافتاد. باغها؛ آه، باغها!
خیال شبهعاشقانهای که در آن با هم کیک مخصوص من با پوست لیمو میپختیم، هر دو به چیز احمقانهای میخندیدیم و بچههایمان در پسزمینه با آرامش کنار هم بازی میکردند.
هیچکدام از اینها هرگز اتفاق نمیافتاد. بااینحال، تصور آن روز ناممکن تا یک هفته، یک ماه یا یک سال در گلویش باقی میماند و مثل باکتری رشد میکرد؛ میلی عمیقاً تحقیرآمیز، به همان اندازه نیرومند، گیجکننده و حیوانی، که او را وادار میکرد شبها در کنار شوهر خوابیدهاش، با صدای کم، محتوای پورن لزبین تماشا کند.
او قطعاً از آن زنهایی بود که چنین کاری میکرد.
حرص بخور، ونسا، درحالیکه زیبا لبخند میزدم با خودم فکر کردم.
ادامه بده. آنقدر به من فکر کن تا میگرن بگیری.
این فکر آنقدر لذتبخش بود که ارزش احساس گناهی را داشت که مثل آبنباتی ارزان درونش پیچیده شده بود.
او یک سال به مزرعهی کوچک و مشهور من فکر میکرد و سرانجام دل را به دریا میزد و یکی از سرویسهای قابلمهی چدنیِ برند من را سفارش میداد ــ ۲۵۰ دلار، ساخت تایوان ــ و آن را به خانهی دوستی میفرستاد که نامش برایم آشنا نبود، تا هرگز نفهمم که او شخصاً به من پول داده است. این زن تا این اندازه از من متنفر بود. تا این اندازه هم از خودش متنفر بود.
«بگو یک روز میآیی»، برای آخرین بار گفتم و لبخند پهنی زدم. «لطفاً، فقط بگو.»
ونسا کوتاه جواب داد: «ممنون. حتماً میآیم.» انگار یک شیشه کامل قرص مسکن قورت داده بود. من هم در جواب، با تمام صورتم لبخند زدم.
چند جملهی بیاهمیت دیگر با هم ردوبدل کردیم؛ در این فاصله، ونسا چند بار دیگر خیلی واضح اندامم را برانداز کرد. احتمالاً فهمیده بود دامنی که حالا گشاد دور باسنم افتاده، همان دامنی است که ده سال پیش، زمان مدرسه، میپوشیدم. من هم در جواب، عمداً طوری رفتار کردم که انگار اصلاً متوجه بدن او نیستم.
(واقعاً لازم است بیشتر از این توضیح بدهم؟)
خداحافظی کردیم. وقتی همراه دخترهایم از پیچ راهرو گذشتم، ونسا پشت سرم انگشت وسطش را نشان داد. ندیدم این کار را بکند، اما حسش کردم. قسم میخورم که حسش کردم.
اصلاً مگر میشد او را سرزنش کرد؟ من همان زندگیای را داشتم که ونسا همیشه آرزویش را داشت؛ همان زندگیای که هنوز هم دلش میخواست، اما دیگر حاضر نبود به این خواسته اعتراف کند. ونسا شاید «آزاد» شده بود، اما من خوشحال بودم.
واقعاً مایهی تأسف نبود؟ اینکه بعضی زنها با میل خودشان همهی وجودشان را قربانی میکردند تا برای خودشان زندگیای بسازند که حتی از آن لذت نمیبردند.
یک بار دیگر در صف صندوق از کنار ونسا گذشتم و با خوشرویی برایش دست تکان دادم، اما او مرا ندید. داشت با دخترش بر سر چیزی درون چرخدستی جر و بحث میکرد. تا آن لحظه دوباره آرامشم را به دست آورده بودم و چیزی جز دلسوزی برایش احساس نمیکردم.
دوستانت دربارهی موفقیت اینترنتیات چه فکر میکنند؟
«برایم خوشحالاند. چرا نباید باشند؟»
دلسوزی. برایش دلسوزی میکردم.
اما درعینحال: لعنت به او.
خدایا ببخش، اما واقعاً لعنت به او…
وقتی به ماشین رسیدیم، هوا تاریک شده بود و من عملاً از خشم کف به دهان آورده بودم. ونسا، آن زن لعنتی، بیشک مستقیم به خانه میرفت تا در یکی از آن انجمنهای مسخره و طعنهآمیز اینترنتی دربارهام پست بگذارد:
شرط میبندم فکرش را هم نمیکردید کسی مثل ناتالی از تارگت خرید کند!!!
بعد من مجبور میشدم یک هفتهی کامل اظهارنظرهای اینترنتی را تحمل کنم.
و شانون! چه پرروییای! واقعاً چه پررویی باورنکردنیای از آن آدم لوس، بیسواد و از نظر اخلاقی ورشکستهی…
نفس بکش، ناتالی. فقط نفس بکش.
کلمنتاین عقب ماشین مشغول بستن کمربند دخترها روی صندلیهایشان بود. من پشت فرمان نشسته بودم، مستقیم روبهرو را نگاه میکردم و دستهایم محکم دور فرمان جمع شده بود. نگاهی به گوشی روی کنسول انداختم و خشمم فروکش کرد.
بله، خوب میشد. خودم میتوانستم این لحظه را به اشتراک بگذارم و باد را کاملاً از بادبان کوچک و احمقانهی ونسا خالی کنم.
گوشی را برداشتم و درست وقتی کلمنتاین روی صندلی جلو مینشست، دکمهی ضبط را زدم.
با لبخند به صفحهی روشن گفتم: «دخترها، از سفر خیلی ویژهمان به تارگت امروز چی گرفتید؟»
جسا و جونباگ با جیغ شوق جواب دادند:
«عروسک پولیشی!»
«لوسیون براق!»
«تو چی، کلمنتاین؟»
زاویهی دوربین را طوری تنظیم کردم که هم صورت خندان من و هم کلمنتاین روی صندلی کناری در تصویر باشند. کلمنتاین رنگ جدیدی برای لاک ناخن گرفته بود، اما جواب نداد. صورتش را از من برگردانده بود.
«کلمنتاین، تو چی گرفتی از…»
«فیلمگرفتن از من رو متوقف کن.»
خشکم زد. صورتم داغ شد.
تا آن روز هیچوقت چنین کاری نکرده بود. حتی یک بار.
سریع در آینهی عقب نگاه کردم. جسا با دستبندی روی مچ جونباگ بازی میکرد و جونباگ آرام دربارهی عروسک تازهاش حرف میزد. دکمهی توقف ضبط را زدم و گوشی را روی پاهایم، رو به پایین گذاشتم. دستهایم میلرزید.
ماشین را روشن کردم و بهسمت خروجی پارکینگ حرکت کردیم.
وقتی وارد جادهی آرام کوهستانی بهسمت خانه شدیم، گفتم: «نمیدونستم از اینکه ازت فیلم بگیرم ناراحتی، کلمنتاین. همیشه بهت گفتهام اگر چنین احساسی داشتی به من بگو. مگه نه؟»
نگفته بودم.
کلمنتاین پیشانیاش را به شیشه تکیه داد. «الان دارم بهت میگم.»
گفتم: «قبوله.»
دیگر هیچکدام از دخترها به من نگاه نمیکردند، اما به دلیلی همچنان لبخند میزدم.
بس کن، با تندی به خودم گفتم. اینطوری لبخند نزن.
اما نتوانستم. لبخندم را متوقف نکردم.
در زمینهی رضایت، آیا فکر میکنید کودکان توانایی…
«اوه، خواهش میکنم.»
مکث.
اجازه میدهید سؤالم را تمام کنم؟
مکثی طولانیتر.
«بله، البته.»
در زمینهی رضایت و استفاده از تصویر کودکان در حسابهای عمومی شبکههای اجتماعی…
«راستش باید یک استراحت کوتاه کنم و به دستشویی بروم. اشکالی ندارد؟»
آن شب، کِیلِب وارد اتاقخوابمان شد و گفت: «امروز دوباره با پدرم حرف زدم.»
گفتم: «جدی؟»
مشغول خواندن ایمیلهایم بودم و همزمان که پرستارها بچهها را برای خواب آماده میکردند، پیامهای تبلیغاتی را دستهجمعی پاک میکردم. همان لحظه ایمیل جدیدی وارد صندوقم شد. از طرف شانون بود. عنوانش این بود:
استعفای رسمی
مکث کردم و چند لحظه به عنوان ایمیل خیره ماندم. بعد بازش کردم.
ناتالی،
مینویسم تا اطلاع بدهم که دیگر برای شما کار نخواهم کرد. با توجه به اتفاقاتی که در تابستان افتاد و تمام کابوسها، مشخص شده که این شغل دیگر برای سلامت روانم مناسب نیست.
برای امشب بلیت اتوبوس گرفتهام. نیازی نیست مرا برسانید؛ پرستار ایمی قرار است مرا به ایستگاه ببرد.
هرچند شاید اهمیتی نداشته باشد، من فکر نمیکنم شما آدم بدی باشید. فکر میکنم فقط سردرگم هستید.
لطفاً به بچهها بگویید دوستشان دارم.
شانون
پینوشت: بابت اینکه برنامهی محتواییتان را به هم ریختم متأسفم.
«ناتالی؟ الووو؟ کجایی؟»
گفتم: «ببخشید. فقط… باید سریع چیزی رو بررسی کنم. یک لحظه.»
ایمیل را برای بار دوم و بعد برای بار سوم خواندم. سپس به کیلب نگاه کردم.
«چی داشتی میگفتی؟»
«همهچی مرتبه؟»
کمی بیشازحد شاد خندیدم. «فقط چند ایمیل مسخرهی روابط عمومی بود. حالا، لطفاً، سراپا گوشم. دربارهی پدرت بگو.»
کیلب گفت: «خب…» و بهشکلی نمایشی مکث کرد.
لطفاً صدای طبل.
«فکر میکنه حالا وقتشه.»
بیحوصله سر تکان دادم ــ از قبل میدانستم چه میخواهد بگوید ــ اما بعد یادم افتاد قرار است این لحظه افشاگری بزرگی باشد.
همراهی کن، ناتالی. دیالوگت را بگو.
«حالا وقتِ چیه، عزیزم؟»
دقیقاً میدانستم چه چیزی در راه است. درواقع آمدن همهی این اتفاقات را پیشبینی کرده بودم: تلاش سیاسی پدرشوهرم برای کیلب، استعفانامهی شانون. حتی میشد گفت خودم همهی آنها را هماهنگ کرده بودم. بااینحال، از اینکه سرانجام داشت اتفاق میافتاد، بهشکل توضیحناپذیری شوکه شده بودم.
شروع شد. دومینوها دارند یکییکی میافتند.
اما بااینهمه، چطور جرئت کرده بود؟
گمان میکنم بیش از خود ایمیل، لحنش بود که زیر پوستم میرفت. آن بلوغ ساختگی، آن تحقیر بیدلیلی که از تکتک کلماتش میچکید. دقیقاً همان نامهای که از یک دختر بیستویکساله انتظار میرفت. دقیقاً همان چیزی که از شانون انتظار داشتم؛ آن برهی گمشده، آن دخترک احمق.
خدایا ببخش. ببخش، ببخش، ببخش.
کیلب گفت: «وقتشه نامزد بشم. برای یک مقام سیاسی.»
گفتم: «وای خدای من. واقعاً؟»
پدر کیلب فقط یک سناتور نبود؛ یک نماد سیاسی واقعی بود. چهار دهه در قدرت مانده بود و هر شش سال بدون رقیب انتخاب میشد. کهنهسرباز جنگ بود، سنتگرایی معتقد به ارزشهای خانوادگی؛ از همان مردهایی که مردم با جدیتی تمام «جان وینِ واقعی» توصیفشان میکردند.
اشتباه هم نمیکردند. داگ میلز شانههای پهن داشت و اعتمادبهنفس از وجودش میبارید. پدرسالار بهتماممعنا. تقریباً هر جملهای که خطاب به مرد دیگری میگفت با ضربهی محکمی بر شانهی او همراه بود.
اگر نظرسنجیها حتی اندکی دقیق بودند، قرار بود رئیسجمهور بعدی ایالات متحده شود.
او نزدیکترین متحد من هم بود. چیزی که من و پدرشوهرم هر دو میدانستیم این بود: راه دیگری وجود نداشت. فقط همین نقشه بود؛ نقشهای بسیار ظریف که در آن دو متغیر ــ تهیهکنندهام و شوهرم ــ با یک حرکت کنار گذاشته میشدند.
سؤال آخر، خانم هلر میلز: مایلید دربارهی این اتهامات وحشتناک آزار در مزرعهی «یستریر» توضیحی بدهید؟
«متأسفانه نمیتوانم دربارهی یک پروندهی حقوقی در حال بررسی اظهار نظر کنم.»
فقط میخواهم همینجا مکث کنم و بگویم: هر زن دیگری سالها پیش از هم میپاشید.
فکر نمیکنم آدم بدی باشید.
حرف جسورانهای بود برای گفتن به همسر مردی که با او رابطه داشتهای.
کلمهای که دنبالش میگشتم همین بود: جسورانه.
تمام آن ایمیل بهقدری بیشرمانه و جسورانه بود که ممکن بود زن دیگری ــ زنی ضعیفتر ــ را به فروپاشی کامل عصبی بکشاند؛ وادارش کند گوشیاش را به آن سوی اتاق پرتاب کند و بر سر شوهر احمق و بیفایده و خیانتکارش فریاد بزند:
ببین چه کار کردی.
اما نه من.
همانطور که به شوهر هوسباز و کودنم خیره شده بودم، بهخاطر تمام سالهایی که صرف کرده بودم تا خودم را در برابر جهان سخت کنم، در ذهنم دستی به شانهی خودم زدم.
با نخستین فاجعهی روابط عمومیمان روبهرو بودیم. از همین حالا تیترها را میدیدم:
اتهامات، خانوادهی مشهور اینستاگرامی را به آشوب کشید.
و بدتر از آن:
آیا ناتالی هلر میلز رهبر یک فرقه است؟ تهیهکنندهی سابق افشاگری میکند
آیا چنین تیتری میتوانست یک حرفهی سیاسی نوپا را نابود کند؟
مطمئناً نه. آمریکا وقتی پای سیاستمداران در میان بود، ذرهای به اخلاق اهمیت نمیداد. حتی از آنها انتظار داشتیم کمی آلوده و فاسد باشند.
شاید این اتفاق حتی شانس شوهر نازپروردهام را میان مردم مناطق مرکزی کشور بیشتر میکرد. شاید تعداد دنبالکنندگان من را نیز بالا میبرد.
زن باردار بیچارهای که تمام تلاشش را میکند خانوادهاش را کنار هم نگه دارد.
واقعاً اگر درست به آن فکر میکردی، تمام این ماجرا میتوانست یک پست اینستاگرامی فوقالعاده از آب دربیاید.
اما داشتم از خودم جلو میزدم. فعلاً نیازی نبود به این چیزها فکر کنم. حتی لازم نبود هنوز دربارهی ایمیل چیزی به کیلب بگویم.
شوهرم توانایی مواجهه با چنین چیزی را نداشت. چیزی نبود که او بتواند درستش کند؛ مردی که با وجود همهی تلاشهایش، هنوز مردانگی را بهشکلی زمخت و غیرطبیعی بر تن میکرد، انگار پلیوری بدقواره بود که من به زور از سرش پایین کشیده بودم.
اگر میفهمید، فقط اوضاع را بدتر میکرد. احتمالاً کار کاملاً احمقانهای میکرد؛ مثلاً تا ایستگاه اتوبوس رانندگی میکرد و جلوی جمعی از غریبهها از شانون طلب بخشش میکرد.
دقیقاً همانطور که تمرین کرده بودم گفتم: «فکر میکنم ایدهی فوقالعادهایه. شرط میبندم یک روز رئیسجمهور میشی؛ درست مثل پدرت.»
چهرهی کیلب از آسودگی روشن شد. هرگز به آن اعتراف نمیکرد و نیمی از عمرش را صرف فرار از آن کرده بود، اما تنها چیزی که واقعاً میخواست همین بود: درست مثل پدر عزیزش باشد.
گفتم: «حالا بیا برایش دعا کنیم.»
کنار هم، پای مبل زانو زدیم. پیشانیام را روی دستهای گرهکردهام گذاشتم و سعی کردم خشم را با نفسکشیدن از وجودم بیرون کنم، اما نتوانستم. خشم مثل میکروبی بود که مدام در شکمم تکثیر میشد.
معمولاً بخشیدن شکستهای شوهرم آسان بود، اما آن شب دلم میخواست خفهاش کنم. تقریباً میتوانستم دعاهای بیمزهاش را ببینم که در حبابهای کوچک فکر با فونت کمیکسنس از کنارم شناور میشدند:
خدایا، بچههایم را در امان نگه دار؛ مرغها را هم همینطور. کمک کن همسرم همچنان دوستم داشته باشد. کمی توجه زناشویی هم بد نبود، خدایا؛ و اگر زیادهخواهی نیست، به من قدرت بده کسی شوم که در یادها بماند. میخواهم افسانه شوم.
همهی مردها میخواستند افسانه شوند. واقعاً خجالتآور بود.
و من چه میخواستم؟ جوابش ساده بود. مقدار بیشتری از همان چیزی که از قبل داشتم. میخواستم تمام دنیا خودش را از چشم من ببیند. سطح تازهای از نفوذ و تأثیرگذاری میخواستم.
البته چنین چیزی را نمیشود مستقیماً از خدا خواست؛ بنابراین به چیزی سادهتر رضایت دادم:
خدایا، لطفاً بگذار این نقشه عملی شود. نگذار او برنده شود کمی جرئت و قاطعیت به شوهرم بده. خسته شدهام از اینکه همیشه من باید به جایش محکم بایستم و از خودمان دفاع کنم. آمین.
زمان ِحال
۱
یک روز بود؟ یک هفته؟ یک ماه؟
فقط این را میدانم: یک روز صبح بیدار میشوم و فکر میکنم:
یا عیسی مسیح، چه سرمای لعنتیای.
بعد:
خدایا ببخش.
شروع روز با ناسزاگفتن مثل یک نوجوان ولگرد چندان ایدئال نیست. بااینحال، هوا واقعاً سرد است. سردتر از همیشه.
و تاریکتر از همیشه؟
خودت را آرام کن، ناتالی. کمی سرما تا حالا کسی را نکشته.
وقتی من و خواهرم کوچک بودیم، یکی از رسمهای شب کریسمس مادرم این بود که برایمان از نیاکانمان تعریف کند؛ اینکه چطور از جزیرهی الیس وارد آمریکا شدند و بعد با اسب و درشکه به غرب رفتند و حاصلخیزترین زمینی را که پیدا کردند، به تصرف خود درآوردند.
مادرم با نگاهی دور و رؤیایی در چشمهایش، یکنواخت ادامه میداد:
«روزگار گذشته برای آدمهای ترسو نبود. فکر کنید پدربزرگها و مادربزرگهای چند نسل قبلتان چقدر باید شجاع میبودند. تصور کنید با سرخپوستهای تیر و کمانبهدست روبهرو میشدید. از دامهایتان در برابر گرگها دفاع میکردید. ماهی را مستقیم از رودخانه میگرفتید. شیر را مستقیم از پستان گاو مینوشیدید. تصور کنید، دخترها، که مجبور بودید بدون حتی رؤیای برق برای گرمکردنتان، از سردترین، طولانیترین و تاریکترین زمستانهایی که میشود تصور کرد جان سالم به در ببرید.»
من هم تعریفکردن این داستانها را برای فرزندان خودم شروع کرده بودم. از روزگاران قدیم طوری حرف میزدم که انگار واقعاً چیزی از آنها میدانستم؛ درحالیکه حقیقت این بود که تا آن روز حتی یک روز هم سرمای واقعی را تجربه نکرده بودم.
تا حالا.
برق قطع شده، بدون شک. پس چرا ژنراتور روشن نمیشود؟
آرام باش.
اما نمیتوانم. افکارم بهسرعت حرکت میکنند. سرما کاملاً بیدارم کرده و فوری در ذهنم فهرستی از تعمیرکارانی میسازم که میتوانیم برای درستکردن برق خبرشان کنیم و آدمهایی که میتوانم این خرابی را گردنشان بیندازم.
باید ضمانتنامهی ژنراتور را بررسی کنم؛ فقط پنج سالش است…
سرانجام دوباره به خودم یادآوری میکنم:
بس کن، ناتالی. نفس بکش.
این ساعت از روز وقت فکرکردن به کارهای خانه نیست. وقت آن است که افکارم را با شکرگزاری معنوی استوار کنم؛ پیش از آغاز آشوب مقدس روزی دیگر، خودم را دوباره در مرکز قرار دهم.
سرم را با لرزی کوچک تکان میدهم و سعی میکنم از اول شروع کنم.
خدایا، برای کیلب از تو متشکرم. برای «میراث» متشکرم. برای کلمنتاین، ساموئل، استتسون…
دستم را بهسمت لحافمان میبرم تا آن را محکمتر دور خودم بکشم. بعد خشکم میزند.
این لحاف من نیست.
انگشتانم لحاف دورگهی فلانل و کتانی را که تابستان گذشته خریده بودم، نگرفتهاند. در عوض زیر رواندازی خشک و نازک میلرزم.
بااحتیاط دستی از زیر آن بیرون میآورم و انگشتانم را روی سطحش میکشم. چیزی شبیه برجستگیهای ضخیم نقشهایی را احساس میکنم که با دست بافته شدهاند.
نخستین موج ترس در وجودم میخزد.
زیر لب میگویم: «کیلب؟»
پاسخی نمیآید.
اگر ساعت بدنم درست باشد ــ و در تمام روزهای زندگیام همیشه درست بوده ــ اکنون تقریبا ساعت شش صبح است. حتماً کیلب بیدار شده و برای شیردوشی روزانه به طویله رفته است.
حتماً این لحاف ناشناس فقط پارچهای کهنه از کمد ملحفههاست که نظافتچی تا تمیزشدن لحاف همیشگیمان روی تخت انداخته.
پس چرا هنوز زنگ ساعتم به صدا درنیامده؟
وحشت وجودم را میگیرد. بهسمت میز کنار تخت هجوم میبرم؛ همانجایی که هر شب گوشیام را برای شارژ میگذارم. اما دستهایم بهجای چوب صاف گردو، در هوا فرود میآیند.
از تخت به زمین میافتم و زانوهایم با صدای دردناکی به کف چوبی میخورند. در تاریکی فریاد میزنم و بعد ناگهان دستم را روی دهانم میگذارم؛ وحشتزده از اینکه مبادا صدایی ایجاد کنم.
لعنت. لعنت. لعنت.
این بار برای عذرخواهی از خدا مکث نمیکنم. وقت عذرخواهی نیست. افکاری تیز چون چاقو در مغزم میدوند و هرکدام در سکوت یخزده نفس را برای لحظهای در سینهام حبس میکنند.
مرا ربودهاند.
آدمربایی شدهام.
حتماً کسی اینجا کنار من است.
یک نفر میخواهد مرا بکشد.
برای مردن خیلی جوانم.
برای مردن بیش از حد زیبایم.
همیشه جوانها و زیباها هستند که میمیرند.
درست وقتی نزدیک است از وحشت بیهوش شوم، صدایی آشنا میشنوم: موجی از خندهی کودکان.
بیحرکت میمانم و سرم را بهسمت صدا کج میکنم.
خندههای بیشتری شنیده میشود. چند کودک. ظاهراً دخترهای کوچک.
دخترهای من؟
بعد پچپچ دیگری میآید؛ صدایی بزرگتر که با تندی ساکتشان میکند.
کلمنتاین؟ خودتی؟
سپس دوباره صدای زلال خنده بلند میشود. ده سال مادری به من میگوید صاحب آن صدا چهار ساله است، شاید پنج ساله.
جسا؟ جونباگ؟
روی زمین مینشینم و بهسمت صدا خیره میشوم. چشمهایم آرامآرام به تاریکی عادت میکنند. بهزودی طرح محو دری را تشخیص میدهم.
حرف بزن، به خودم میگویم. چیزی بگو.
«سلام؟ کسی آنجاست؟»
بلافاصله از اتاق دیگر پاسخی میآید:
«مامان، داریم صبحانه میخوریم!»
موجی از آسودگیِ تهوعآور از وجودم عبور میکند. بلند میشوم و تمام اطلاعاتی را که پاهایم با فریاد به مغزم میفرستند نادیده میگیرم:
این کف سرد، گرهدار و ناهموار، چوب وارداتی برزیلی خانهی تو نیست.
بهسمت صدا میروم و انگشتانم را روی دیوار میکشم تا به در برسم و در تاریکی دستگیره را پیدا کنم؛ دستگیرهی خودم را.
در را باز میکنم و راهروی تاریک نمایان میشود.
این دستگیرهی من است، آن لحاف هم مال من بود و این خانهی من است. هوا سرد است چون طوفان شده و برق قطع شده. همهچیز متفاوت به نظر میرسد چون تاریک است و تو ترسیدهای؛ وقتی آدم در تاریکی میترسد، همهچیز متفاوت احساس میشود.
در راهرو پیش میروم؛ راهرویی که تاریک است، اما نه به تاریکی اتاقخواب. با سرعت حرکت میکنم و به شناخت غریزیام از خانه اعتماد دارم.
شبهای زیادی را در این خانه نیمهشب بیدار ماندهام؛ آنقدر از شیردهی شبانهروزی خسته و بیفکر که تقریباً مثل مردهای متحرک بودهام. این خانه را همانقدر خوب میشناسم که خودم را.
با هر قدمی که درست برمیدارم، آرامتر میشوم و کمی تندتر راه میروم.
چه روش عجیبی برای بیدارشدن، با شادی فزایندهای فکر میکنم. چه کابوس وحشتناکی.
در آخرین قدمها پیش از پیچیدن بهسمت آشپزخانه، فکر میکنم بعداً در طول روز میشود از این ماجرا ویدئوی خوبی ساخت:
عصرتون بخیر، دوستان! امروز صبح عجیبترین تجربهی عمرم رو داشتم. مطمئنم همهی شما مامانهای سختکوش کاملاً درکم میکنید…
از پیچ میگذرم، وارد نور گرم آشپزخانه میشوم و ناگهان میایستم.
این خانهی من است.
این خانهی من نیست.
به آشپزخانهام نگاه میکنم؛ آشپزخانهای که بهشکلی همزمان آشپزخانهی من هم نیست.
اندازه، نقشه و تزئینات تقریباً دقیقاً یکساناند: همان میز غذاخوری، همان صندلیها، همان پیشخوانهای چوبی. اما تختههای کف پهنتر و ناهموارند و هیچ چراغ سقفی وجود ندارد.
کمکم متوجه میشوم هیچ نوری نیست، جز نور شومینه. در خانهی من، شومینهی آشپزخانه از کار افتاده است. اما در این خانه، شعلهها در سرما تقتق میکنند و تنها روشنایی اتاق را فراهم میآورند؛ روشناییای که دیگران را نمایان میکند.
کنار آتش فرزندانم نشستهاند؛ فرزندانی که فرزندان من هم نیستند.
چهار نفرند. دو دختر و دو پسر. همگی لباسهایی مندرس به تن دارند که مرا به یاد بازسازی نمایشی زندگی پیشگامان میاندازد.
بزرگترینشان دختری چشمتیره است که نوجوان به نظر میرسد. موهایش جمع شده و بافته شدهاند. شبیه کلمنتاین است، اما کلمنتاین نیست. او تنها کسی است که مستقیم به من نگاه نمیکند. با تمرکزی کامل و غیرقابلخدشه، موهای دختر کوچکتر را میبافد.
همهی این بچهها میتوانند فرزندان من باشند.
اما هیچکدامشان واقعاً فرزندان من نیستند.
یک قدم عقب میروم، بعد قدمی دیگر. تختهای زیر پایم صدا میدهد.
چشمهای دختر بزرگتر ناگهان بالا میآیند و با چشمهای من روبهرو میشوند.
من ترس را میشناسم. بیش از یک بار در زندگیام آن را چنان نیرومند احساس کردهام که کاملاً فلجم کرده است.
یک هفته پیش از آنکه برای نخستین بار خانه را ترک کنم و به دانشگاه بروم، در کلیسا دوباره غسل تعمید گرفتم. درست پیش از آنکه کشیش سرم را در آب گرم حوض فرو ببرد، زانوهایم از ترس خم شدند.
همانجا بود؛ درحالیکه کشیش بیرمق از زیر بغل نگهم داشته بود، ترس در تمام بدنم جاری شد: احساسی غرقکننده از ناتوانی انسان. وحشتی مطلق از اینکه اگر لطف نجاتبخش او وجود نداشته باشد، این جهان به چه چیزی تبدیل خواهد شد.
در آن سه ثانیه پیش از فرو رفتن زیر آب، با وضوحی کامل و مطلق احساس کردم که همهچیز چقدر شکسته است: زندگیام، خانوادهام، کشورم، سیارهام.
ما، تمام بشریت، تنها بودیم، مگر نه؟
آیا او واقعاً برای نجاتمان میآمد؟
یا رها شده بودیم؛ گرفتار روی این صخرهی نفرینشده که گیج و سرگردان در سیاهی بهسوی هیچ میچرخید؟
بعد زیر آب رفتم، ترس فروکش کرد و گرما ــ عشق ــ تونلوار در وجودم جاری شد.
بار دیگر هنگام نخستین زایمانم ترس را تجربه کردم. بیست ساله بودم و در بیمارستان، و پرستارها جملههای کلیشهای و بیمعنایی برای دلگرمی میگفتند که از میان صدای نفسهای وحشتزدهی خودم بهسختی میشنیدم:
خیلی قوی هستی. فقط چند فشار دیگر. میتوانی، مامان…
در لحظهی پیش از آنکه دخترم با فریاد وارد جهان شود، برای دومین بار در زندگیام با یقینی فلجکننده احساس کردم که چیزی در این وضعیت کاملاً اشتباه است.
مامان؟ فکر کردم. مامان کیه؟ من ناتالیام. اسم من ناتالیه.
برای مادرشدن آماده نبودم. این یقین را در عمیقترین بخشهای بدنم احساس میکردم؛ بنابراین اجتنابناپذیر به نظر میرسید که او پیش از آنکه این اشتباهِ والدشدن بیشتر پیش برود، دخالت کند.
بچه کبود به دنیا میآید.
یا شاید خدا میخواست به شکل دیگری مجازاتم کند: کیلب لیز میخورد، زمین میافتاد و سرش به گوشهی تخت میخورد؛ یا مادرم در راه بیمارستان تصادفی مرگبار میکرد.
برای ورود این زندگی به جهان، باید مبادلهای انجام شود.
وقتی بدنم آرامآرام گشوده میشد، فهمیدم کسی که زندگیاش را از دست میدهد منم؛ من بودم که باید از جهان محو میشدم تا برای این کودک تازه جا باز شود.
دیگر هرگز ناتالی نخواهم بود. از این پس فقط مامان خواهم بود.
برای یک لحظه آرزو کردم آن کودک نباشد؛ نهفقط درون من، بلکه اصلاً در این جهان نباشد. محو شود.
بعد اتاق از فریاد او پر شد، ترس فروکش کرد و عشق ــ یا چیزی شبیه آن ــ دوباره تونلوار به درونم بازگشت.
فکر میکردم ترس واقعی را میشناسم.اما این، چیزی که حالا احساس میکنم، ترسی نیست که قبلاً تجربه کرده باشم.حسی که درونم است بزرگ است و سیاه و بیانتها.
انگار دارم با سرعت در جهنم سقوط میکنم.
دختر کوچکتر میگوید: «مامان؟»
جثهاش کوچک است و روی گونههایش ککومک دارد. نصف موهایش مرتب بافته شده و نصف دیگر بلند و آشفته از خواب است و تا کمرش میرسد.
تا حالا در زندگیام او را ندیدهام، و بااینحال دوباره همان را میگوید، همان کلمه مقدس را:
«مامان؟»
همان دختری است که خندیده بود و بعد صدایم کرده بود.
خیره نگاهش میکنم و حالت تهوع درونم پیچ میخورد.
او شبیه من است، اما از من نیست.
خیلی، خیلی شبیه است، و بااینحال…
این ناهماهنگی ذهنم را از کنترل خارج میکند.
به عروسکهای پلاستیکی فکر میکنم. به موجودات فضایی. به لباسهایی از پوست انسان.
بعد فکر میکنم ــ اوه، خدایا ــ به بچههای خودم؛ به اینکه صورتهایشان را از تنشان جدا کرده باشند و به غریبهها داده باشند تا مثل ماسکهای لاستیکی به صورت بزنند.
صدایی از گلویم بیرون میآید. شبیه ناله است، اما حسش مثل نفسبریدگی است.
و بالاخره به زبان میآورم:
«شما کی هستید؟»
بچهها به هم نگاه میکنند.
دختر کوچک دوباره میگوید: «مامان.»
صدایم زیر و لرزان میشود. «من کجام؟»
یکی از پسرهای کوچک میگوید: «اوهاوه.» هشت سالش است، شاید هم نه. شبیه ساموئلِ من است، پسرم؛ اما خودش نیست.
پسر بزرگتر میگوید: «خب معلومه، خودمونیم.» به نظر میرسد حدود سیزده ساله باشد.
دختر بزرگتر میگوید: «طویله.»
نگاهم میکند، اما دستهایش انگار بیاختیار مشغول کار خودشاناند؛ موهای دختر کوچکتر را با چنان شدتی میبافد که پوست سر من درد میگیرد. دختر کوچک چیزی نمیگوید؛ فقط با چشمهای درشت و کودکانهاش نگاهم میکند، درحالیکه سرش یکبار به چپ و بار دیگر به راست کشیده میشود.
دختر بزرگتر با بی حوصلگی میگوید:
«برو طویله.»
تلوتلوخوران از اتاق رد میشوم و خودم را به درِ ورودی میرسانم. دستم دور دستگیره حلقه شده که ناگهان چیزی میبینم و خشکم میزند.
آنجا، روی چارچوب درِ ورودی، خطها و نوشتههایی کنده شده است. دهها تا. اسمها و عددهایی که زیر هم، در یک خط عمودی، ثبت شدهاند. یک فهرست. نه ــ یک سابقه.
همارتفاع با دستگیرهی در، چند علامت بهخصوص واضح به چشم میخورند:
میو، ۱۸۵۲؛ میو، ۱۸۵۳؛ میو، ۱۸۵۴.
اندازهگیری قد.
که یعنی ــ یعنی چیزی که محال است معنایش این باشد ــ
خط اندازهها را دنبال میکنم و با اضطراب نگاهم را به سمت بالا میکشانم. کنار اولین شیشهی پنجره نوشته شده:
نوآ، ۱۸۵۳
و کنار شیشهی دوم:
اِیبِل، ۱۸۵۴.
و بعد، درست همسطح چشمان من، نوشتهای که انگار همین تازگی کنده شده:
مامان، این را روی چوب حک کردهاند. ۱۸۵۵.
نه. نه، نه، نه، نه ــ
در را با شدت باز میکنم و پا به ایوان میگذارم. از پلهها سکندریخوران پایین میروم و چند قدم در تاریکی پیش میروم تا ناگهان میایستم.
باز همان صحنه است؛ منظرهای که فوراً میشناسمش، اما هرچه بیشتر نگاه میکنم، آن آشنایی آرامآرام جایش را به چیزی غریب و هولناک میدهد. انگار نسخهی تاریک و هولناکِ نوستالژی باشد.
طویلهی بزرگ و قرمز آنجاست، مرغدانی هم هست، و جادهی شیبداری که پشت تپه از نظر ناپدید میشود. همان دنیایی که برای خودم ساخته بودم ــ ساعتها روی تکتک نقشههایش خم شده بودم و سالها وقت گذاشته بودم تا همهچیز دقیقاً همانطور شود که میخواستم ــ جز اینکه، جز اینکه، جز اینکه: اینجا هیچ چراغی در مسیر ورودی نیست. بالای ورودی طویله هم هیچ چراغی وجود ندارد.
همهچیز زیر آسمانی که هنوز سیاهِ سیاه است در سایه فرو رفته.
وقتی چشمهایم کمکم به تاریکی عادت میکنند، میبینم طویله چقدر کهنه و فرسوده و بیرسیدگی است. سقفش در وسط بهشدت فرو نشسته. مرغدانی هم دیگر آن سازهی سیهزار دلاری و پیشرفتهای نیست که سالها پیش خریده بودیم؛ همان که دری خودکار داشت و با طلوع و غروب خورشید باز و بسته میشد تا مرغها را از روباهها و شیرهای کوهی و خرسها در امان نگه دارد.
در عوض، آلونکی کوچک با سقفی کاهگلی است. حتی مرغها هم در نور کمرنگ ماه متفاوت به نظر میرسند.
لاغرتر. کممحبتتر.
سلام، خانمها.
بدنم آنقدر از کورتیزول اشباع شده که احساس میکنم فلج شدهام.
خدایا، کمکم کن.
«ناتالی.»
یکباره میچرخم. کسی کنار طویله ایستاده؛ همان طویلهای که هم مال من است و هم نیست. شروع میکند به سمت من آمدن و ناگهان نور ماه صورتش را روشن میکند.
کِیلِب است.
برخلاف بچهها که شبیه نسخههای مومیِ بچههای خودماند، این یکی واقعاً شوهرم است؛ با همان صورت مهربان و پیراهن چهارخانهی رنگپریده و سگ کوچولوی—
چشمها.
یک قدم عقب میروم. او هم از حرکت میایستد. هر دو در سکوت، با فاصلهای حدود سه متر، روبهروی هم میایستیم.
این چشمها، چشمهای شوهر من نیستند. چشمهای این مرد سیاهاند و سرد و بیروح. هرچه بیشتر نگاهش میکنم، غریبهتر میشود. یک لحظه کِیلِب است، بعد تبدیل میشود به یکی از اقوام دور کِیلِب، و بعد مردی غریبه، مردی مسنتر که در دل شب به من خیره شده.
بعد تازه متوجه میشوم چقدر سردم است. سرم را پایین میاندازم و به خودم نگاه میکنم؛ به لباسخواب عجیبی که تنم است. یک لباس نخی گلدار که در تمام عمرم چیزی شبیهش ندیدهام.
دوباره میگوید: «ناتالی.»
به فرار فکر میکنم. پاهایم تکان نمیخورند.
بیدار شو، ناتالی. وقتش است بیدار شوی.
میگویم: «چه اتفاقی داره میافته؟ من کجام؟»
مرد زیر لب میگوید: «مسیح…» بعد چشمهایش را میمالد و کلاهش را روی زمین پرت میکند. از جا میپرم و ذرهای خاک در هوای سرد بلند میشود.
میگوید: «خونهای، ناتالی.» بعد ادامه میدهد: «حالا محض رضای خدا برو تو، قبل از اینکه سرما بخوری.»
«تـ… تو کی هستی؟»
با تندی میگوید: «من شوهر لعنتیِ توام. من کِیلِبم.»
شاید این یک خواب باشد. بهطرز غیرمنطقیای شبیه خواب است و درست به اندازهی یک کابوس وحشتناک؛ اما اگر همهاش در ذهنم اتفاق میافتد، پس چرا زانوهایم اینقدر درد میکنند؟ چرا از افتادن روی تخت هنوز تنم کوفته است؟ چرا ریههایم در سینهام اینطور سنگین نفس میکشند و وحشتم مثل چیزی گرفتار و مستأصل برای فرار، در تمام بدنم میلرزد؟
«منو ببر خونه. هرچی بخوای بهت میدم. پول دارم. خیلی هم دارم. احتمالاً خودت میدونی، نه؟ واسه همین منو آوردی اینجا؟ پول میخوای؟»
«ناتالی—»
چیزی درونم میشکند.
«اسممو هی نگو!»
صدایی کلافه و عصبانی از گلویش بیرون میدهد و دوباره به طرفم راه میافتد.
«اگه میخوای این اداها رو شروع کنی—»
بالاخره بدنم از حالت خشکش بیرون میآید و وارد فاز فرار میشود. شروع میکنم به دویدن.
با تمام سرعت در جاده میدوم. حس میکنم رشتهی نازک عضلاتم شل و بیجان شده، اما اهمیتی نمیدهم. الان وقت نگرانی دربارهی کشیدگی عضله نیست. الان وقت فکر کردن به هیچچیز دیگری جز فرار نیست.
در تاریکی میدوم و فقط خیلی دورادور درد کف پاهایم را حس میکنم؛ پوستم زیر سنگریزههای جاده انگار تکهتکه میشود. درست وقتی شروع میکنم به فکر کردن به مسیر پیش رو—اینکه نزدیکترین خانهی همسایه پنج مایل فاصله دارد یا هشت مایل، اینکه بهتر است در امتداد جاده بدوم و دنبال ماشینی بگردم که از آنجا رد شود، یا اینکه در جنگل ناپدید شوم—پایم گیر میکند و با شدت به جلو پرت میشوم و—
اوف—
بدنم روی زمین سُر میخورد و میغلتد.
فقط چند خراشه. بلند شو، ناتالی. از پسش برمیای. بلند شو و بدو.
آن سوی ترسم، صدای کفشهایی را میشنوم که روی شن و سنگریزهها میآیند. نزدیکتر میشوند.
نفسنفسزنان روی زمین غلت میزنم و سعی میکنم مرکز ثقل بدنم را پیدا کنم، کف دستهایم را صاف روی خاک بگذارم تا بتوانم خودم را بالا بکشم و باز به دویدن ادامه بدهم. اما آسمان شب آنقدر سیاه است که انگار از خاک ساخته شده و خاک هم آنقدر سیاه است که شبیه فضای بیرونی است؛ و من مدام هوا را چنگ میزنم، هوا پر از گردوغبار است، تصویر جلوی چشمم میچرخد و با خودم فکر میکنم: بلند شو، و تلاش میکنم—خدایا، دارم تلاش میکنم—اما نمیتوانم، نمیتوانم، نمیتوانم.
صدای قدمها قطع میشود.
سکوت.
به پهلو میغلتم، نفسزنان و با دستهایی که بیاختیار چیزی را چنگ میزنند. بعد مرد را میبینم که چند قدم آنطرفتر ایستاده و با حالتی بیتفاوت و بیاعتنا نگاهم میکند.
دستبهسینه است.
میگوید: «بلند شو.»
انگار افکار خودم را تکرار میکند.
بدو، ناتالی. بجنگ.
به پهلو میچرخم و جیغ میکشم. به خودم میگویم کمک بخواه، اما مطمئن نیستم صدای خودم آنقدر بلند باشد که حتی تا گوش خودم برسد؛ چه برسد به اینکه کلمات قابل فهمی از دهانم بیرون بیاید.
از گوشهی چشم میبینم مرد روی یک زانو مینشیند. موج تازهای از وحشت در وجودم میدود. سعی میکند مرا در آغوشش جمع کند. دستها و پاهایم را وحشیانه به هر طرف پرت میکنم. او خم میشود و بهسادگی بازوهایم را روی زمین مهار میکند، بعد شروع میکند به جابهجا کردنم. مچهایم را جابهجا میکند تا هر دو را با یک دست نگه دارد و دست دیگرش آزاد بماند. در یک لحظه، بیآنکه حتی فکر کنم، تُفی به صورتش میاندازم. جا میخورد. به من خیره میشود؛ گونهاش زیر نور ماه برق میزند و من مستأصلانه تقلا میکنم تا از دستش خلاص شوم.
با خشم میغرم: «گمشو.»
اولین بار در تمام عمرم است که چنین چیزی را با صدای بلند میگویم.
مرد با پشت آستینش صورتش را پاک میکند. بعد میگوید:
«زن خوب اینطوری با شوهرش حرف نمیزنه.»
سرش را عقب میبرد و محکم به سرم میکوبد و تمام دنیا سیاه میشود.
____________________________________________
۲
هفده سالم بود که برای اولین بار خانوادهام را ترک کردم. قرار بود برای دانشگاه به بوستون بروم. هاروارد.
یادم هست دربارهی منضبط بودن چه گفته بودم؟ خب، تا دوازدهسالگی عملاً ادارهی کلاس هفتگی مدرسهی یکشنبه دست خودم بود، چون معلم واقعیمان ــ پیرمردی از همان محله که بوی مشروب از دهانش میزد و هرازگاهی هم دخترهای کلاس بالایی ها را دید میزد ــ معمولاً میرفت عقب کلاس و خماریاش را با خواب از سر میگذراند.
پدرم همیشه به من میگفت: «تیز و زرنگ باش، اما مواظب باش، وگرنه ممکنه زخمی بشی.»
و بعد میخندید و میخندید و میخندید.
این تقریباً تمام چیزی است که از پدرم به یاد دارم. وقتی ده سالم بود مُرد. دستکم مادرم به من و خواهرم همین را گفت، وقتی به شهر جدیدمان در گوشهی جنوبغربی آیداهو نقل مکان کردیم؛ چهار ساعت دورتر از جایی که بزرگ شده بودیم.
به معلمها بگویید پدرتان دیگر در کنار ما نیست.
باید اعتراف کرد این عبارت از نظر لفاظی شاهکار بود: دروغ نمیگفت، پدر مرتکب گناهی نشده بود، و ــ از نظر فنی ــ دیگر کنار ما نبود.
با همین عبارت، معلمها خودشان به نتیجه میرسیدند و نتیجهشان هم این نبود که شوهر الایزا هِلر با زنی از لیگ بولینگ محلیشان از ایالت فرار کرده است.
گناهانِ برخاسته از نفس آشکارند: بیبندوباری جنسی، ناپاکی، شهوترانی…
حتی در همان سن کم هم منطق مادرم برایم قابل قبول بود. بابا مرده است. و من هم همین را میگفتم.
روحش قرین آرامش. آمین.
پدرم از آن مردهایی بود که فقط وقتی زنی را «باهوش» مینامید که این کلمه بخشی از لطیفهای آغشته به آبجو برای خنداندن دوستانش در مهمانی بود.
اگر میگفتم دلم برایش تنگ شده، دروغ گفته بودم.
اما همان چیزی را میگفتم که مادرم میگفت، چون این جهانی بود که در آن به دنیا آمده بودم: جهانی که در آن زنان مسیحیِ خوب، در کنار مسئولیتهایشان، بحرانهای مردان مسیحی خوبشان را هم مدیریت میکردند.
قواعد، هر یکشنبه در مراسم کلیسا و کلاس یکشنبه، و هر شب دور میز شام، برایمان تکرار میشدند:
وظیفهی زن سه چیز است:
مادر باش.
همسر باش.
خانه را تمیز نگه دار.
اوه ــ و یادت نرود لبخند بزنی!
و به این ترتیب، در شهری کوچک و کوهستانی بزرگ شدم؛ بدون پدربزرگ و مادربزرگ یا فامیل نزدیکی که حرفش را بزنم، و با مادری تنها که مصرانه بهترین تلاشهای زنان کلیسا برای جور کردن یک مرد مناسب برایش را رد میکرد، چون از نظر فنی هنوز متأهل بود.
روزها در یک دفتر وکالت محلی منشی بود. شبها برای زنان محله ژاکت بچگانه، جوراب و کلاه قلاببافی میکرد. از آنجا که خانوادههای کلیسای ما بهطور میانگین پنج تا نه فرزند داشتند، همیشه کار و بارش سکه بود.
قبضها همیشه سرِ وقت پرداخت میشدند.
سندروم تونل کارپال مادرم تقریباً هر ماه عود میکرد، اما میگفت برای چنین کودکی خوبی مثل من، دردش میارزد.
بااینحال، ما از آن خانوادههایی نبودیم که بتوانند تجملات دنیویای مثل شهریهی دانشگاه را تأمین کنند ــ و برای همین وقتی نامهی بورسیهی کامل از راه رسید، مادرم چیزی جز این نتوانست بگوید:
«وای خدای من.»
برای مادرم عجیب بود که چرا نمیخواهم در برنامهی افتخاری دانشگاه ایالتی خودمان شرکت کنم.
حتی عجیبتر از آن، اینکه اصلاً بخواهم پا از اینجا بیرون بگذارم و وارد جهان شوم؛ جهانی که بهوضوح راهش را گم کرده و از نظر اخلاقی و ارزشی منحرف شده بود.
در شهرهای ساحلی، خانواده به گونهای در معرض انقراض تبدیل شده بود. بچهها در خیابانها پابرهنه میدویدند، در حالی که پدرهایشان در آپارتمانهای طبقهی سوم وقتشان را تلف میکردند و مادرهایشان دم بقالیها کراک میکشیدند.
بعضی زنها دیگر نمیدانستند زناند.
بعضی مردها دیگر نمیدانستند مردند.
نرخ زاد و ولد بهشدت در حال سقوط بود.
بشر داشت خودش را از بین میبرد.
نژاد سفید داشت منقرض میشد.
اینها دعاهایی بود که مادرم هر شب، وقتی من در اتاق انتهای راهرو وسایلم را برای دانشگاه جمع میکردم، به درگاه خدا میفرستاد:
خدایا، مراقبش باش. او را از وسوسه دور نگه دار. از شر نجاتش بده. به نام پدر، پسر و روحالقدس ــ
در فرودگاه، مادرم و خواهرم مرا در آغوش گرفتند و خداحافظی کردند.
خواهرم، ابیگیل، با نگرانی گفت: «کوکائین مصرف نکنی.»
دو سال از من بزرگتر بود؛ صورتی قلبیشکل داشت، چشمهای درشت و معصوم شبیه بامبی، و حلقهای با یک الماس ریز روی انگشتش.
در سال آخر دبیرستان با عشق دوران مدرسهاش نامزد کرده بود؛ پسری جوان، جوشجوشی و بیدستوپا با اخلاقی تند به نام برایس.
هر دو در کالج محلی ثبتنام کرده بودند. ابیگیل هیچ قصدی نداشت که شهرمان را ترک کند یا کتابی بخواند که نویسندهاش کسی غیر از پل، دیوید یا جان باشد.
مادرم گفت: «یادت باشه، ناتالی، فقط یادت باشه مهربون باشی.»
حالتِ مقدسمآبانهای تمام چهرهاش را گرفته بود؛ آنقدر غلیظ که تقریباً زننده به نظر میرسید. مدام به خانوادههای دیگر آیداهویی در بخش پذیرش فرودگاه نگاه میکرد که تقریباً همهشان مثل ما لباس پوشیده بودند؛ پیراهنهای بلند سبکِ دشتهای آمریکا به تن داشتند و موهایشان را پشت سر بافته بودند. تقریباً همهشان هم دو یا سه برابر ما جمعیت داشتند. همان نزدیکی، زنی را دیدم که هشت بچه را تا قسمت تحویل بار دنبال خودش میکشید، دستهای کلفت از پاسپورتها در دستش بود و روی صورتش نوعی خستگیِ سعادتمندانه نشسته بود. مادرم با حسرت نگاهشان کرد؛ چهرهاش تقریباً از تأسف درهم رفت. در جماعت ما، خانوادهای که فقط دو بچه داشت، بهطرز مشکوکی کمجمعیت محسوب میشد. انگار از برکت خدا چندان نصیبی نبرده باشد. خب، چه میشد کرد؟ شوهرش دیگر پیش ما نبود.
همچنان که آن خانواده را نگاه میکرد، گفت:
«همه به یه چیزی اعتقاد دارن. اگه با آدمها مهربون باشی، میتونی به دل هر کسی راه پیدا کنی.»
گفتم: «میدونم، مامان.»
حواسش ناگهان دوباره به من برگشت.
«جدی میگم، نَتی. مهربون باش.»
آب دهانم را قورت دادم. اینبار مخالفت نکردم، اما ناگهان موجی از خشم وجودم را گرفت که چرا میخواهد خداحافظیمان را هم با این تمام کند؛ با چیزی که بزرگترین مایهی شرمساری هر دوی ما در زندگی بود:
من دختر معاشرتیای نبودم و هیچوقت هم نبودهام.
مؤدب و خوشرفتار بودم، قابلاعتماد و سختکوش و باهوش—
مادرم با نگرانی به زنهای کلیسا میگفت، —وقتی فکر میکرد صدایش را نمیشنوم—
اما برونگرا؟
نه، چندان.
دوست؟
اگر بخواهیم دقیق باشیم، تقریباً هیچکس.
گفتم: «قرار نیست مشکلی پیش بیاد.»
منظورم همان چیزی نبود که میدانستم او از حرفم برداشت خواهد کرد. راستش، دلیل پنهانیِ رفتنم به بوستون هم همین بود: داشتم به شهری میرفتم که هوش و ذکاوت در آن خیلی بیشتر از دوستداشتنیبودن اهمیت داشت.
بوستونیها، دستکم تا جایی که از چیزهایی که با کامپیوتر رومیزی خانهمان خوانده بودم میفهمیدم، به باهوشبودن مشهور بودند و به اینکه چندان علاقهای به راضی نگهداشتن دیگران نداشته باشند.
بیشک چنین جهانی همان جایی بود که من به آن تعلق داشتم.
یک بار دیگر خواهر و مادرم را در آغوش گرفتم، بعد کیفهایم را جمع کردم و به سمت صف بازرسی امنیتی رفتم. همینطور که آهسته پیش میرفتم، ناگهان دلم خواست یک بار دیگر برگردم و برای خانوادهام دست تکان بدهم.
اما بعد به گومورا فکر کردم؛ و به اینکه وقتی زنان به دنیایی که پشت سر گذاشتهاند نگاه میکنند، چه بر سرشان میآید.
… خداوند بر سدوم و گومورا گوگرد و آتش بارانید…
و آن شهرها و تمام دشت را واژگون کرد، و همهی ساکنان شهرها و گیاهان زمین را نابود ساخت. اما زنِ لوط به پشت سر نگاه کرد و به ستونی از نمک بدل شد.
به پشت سر نگاه نکن، به پشت سر نگاه نکن.
اما برای زنهای کتاب مقدس که به جلو نگاه میکردند چه اتفاقی افتاده بود؟
آنها چه؟
یادم نمیآمد.
اما این تصور، به شکلی غریزی، در نظرم درست نمیآمد. بوی طمع میداد و بهشکل نگرانکنندهای به جادوگری نزدیک بود.
به احضارکنندگان ارواح و غیبگویان روی نیاورید؛ در پی آنان نروید و خود را بهسبب آنان ناپاک نسازید…
بهتر بود ریسک نکنم.
پس کنار گیت پروازم جایی پیدا کردم و نشستم و با سماجت به فرش خیره شدم؛ مصمم بودم نه به جلو نگاه کنم و نه به عقب.
تا اینکه شمارهی پرواز مرا برای سوارشدن اعلام کردند—
و باقیِ زندگیام آغاز شد.
Natasha is typing…
