من، ناتاشا هستم،متولد۷ومین روز از آخرین ماهِ اولین فصلِ سال هزار و سیصد و اَندی.
خلوت رو به جمع، قهوه رو به چای سبز، گیاهپروری رو به حیوونداری، غذای نونی رو به برنجی، تهران رو به تورنتو و نوشتن رو به همهچیز، ترجیح میدم.
عاشق خلق کردنام؛ یه زمانی مجسمه میساختم، یه زمانی کاشیهای سفالی، یه زمانی طعم،… الان هم نون و تجربه و متن.
من آدم ”تنهایی کار کردن“و کار یکنفره هستم و متنفرانه از کار تیمی متنفرم.
یه مثلث تفریح و لذت و سرگرمی دارم: خوندن(کشف ذهن و داستان آدمهای دیگه) ، نوشتن(سبُکسازی مغزم و کشف خودم بین پرسشگریها و شککردنها) و کشیدن ( نه از اوننوعاش! – کشیدن نقاشی و کشف ترکیب رنگ جدید).
چند تا مدرک خاکبر سری از چند تا دانشگاه خاکبر سری دارم، که هیچ کاربردی تو زندگیم نداشتن و پرت شدن گوشه کمد و اصلا عارم میاد در موردشون حرف بزنم.
مدرسه و زنگ انشاها، کاری با من کرد که تا رسیدن به بزرگسالی از نوشتن متنفر بودم و اصلا یه جورایی میترسیدم ازش، انگار که لولوخورخوره است. من انشابنویس فوقالعاده افتضاحی بودم و هستم و یادمه همیشه انشاهام رو بابام برام مینوشت و سر امتحانم که هیچ کمکی نداشتم همیشه پایین ترین نمره رو میگرفتم.
تصمیم به خلق اینجا و پایان “رایتینا” ( کسبوکار و وبسایتی که یازده سال پیش بهدنیا آوردمش)، در روزگاری عجیب و به شکلی عجیبتر، بعد از یه چالش خودساختهیِ عجیبترتر شکل گرفت، در “زَهرترین و طوفانزدهترین روزهای زندگیم(تا این لحظه)”.
در روزگاری که در درگیری نفسگیر و طاقتفرسا، با یه سوگِ حلنشده و سهمگین، از صبحِ خروسخون تا تهِته ِشب، کنار تخت ِ برادرم، در بیمارستان، در یه کشور غریب و با زبانی غریبهتر از غریب، نشستم، به این امید که بعد از گذشتن 9 ماه و 20 روز و 5 ساعت از اون ضربهیِ لعنتی مغزی، شاید و شاید بتونم برای یهبار دیگه صداش رو، خندههاش رو، حرکت بدنش رو، محبتهاش رو، حمایتهاش رو، ببینم، بشنوم، لمس کنم، حس کنم؛
در روزگاری که همزمان، تو وطنام هم یه جنگ ِ دیوونه ِ تمام عیار برپاست؛
در روزگاری که همزمان، من با “من” هم، درگیر یه جنگ تنبهتن ِداخلیه؛ بعد از یه مهاجرت ِ نهاجباری نهانتخابی، بعد از لهشدن کسبوکار چندینساله زیر پاشنهیِ جماعت ِباتومسالار و فیلترکُن، بعد از پریدنهای شاخهبهشاخهیِ ناشیانه و سقوطهای پیدرپی و شککردنهای مداوم و سرگردانیها و وقفههای طولانی برای یافتن مسیر دُرست “زیست و کار”، و بعد از سالها تلاشِ احمقونه برای پاککردنِ خودم از شغلام، سبکزندگیم، ارتباطاتم، و شُلمرزی و اجازهدادن به دیگران برای زیستن درون ِمن؛
و در روزگاری که وجودم اشباعشده از بوی تُند و تلخ مرگ و نیستی و ذهنم اشباعشده از ترس “ازدستدادن”؛ ازدستدادن برادرم؛ خانوادهام؛ خونه و وطنام؛ هویتام؛ خودم؛ و ازدستدادن تمام اونچیزها و فکرهایی که تو مغزم تلمبارشده، تو یهلحظه، با یهضربه؛
دربهدر دنبال یه راه ِ عبور، نه راه فرار، از این سوگ و تاریکی میگشتم و چیزی جز “پناهبردن به کلمات” و بازگشت به “نشستن و نوشتن” پیدا نکردم.
اما مسیر حضور ِآنلاینِ من و انتشار نوشتههام، دیگه نمیتونه و نمیخوام بهشکل قبل باشه و من از رایتینا و رایتینا از من عبور کرده و تمام شده و فقط رد و اثری بهجا مونده؛
و دیگه قرار نیست…
دیگه قرار نیست اینجا تلاشی باشه برای چیزی “یاد دادن” و پاسخهای بستهبندی شده؛
من میخوام با فکرهام و سوالهام و دغدغههام و تردیدهام و شکهام و نوشتههام، دانهای رها کنم درجهان I leave a seed؛
چیزی زنده، که شاید یهروزی، یهجایی، در “دیگریهایی” دور از چشم من ( و یا حتی در زمانی که من از این جهان عبور کردم و رفتم)، یه ذهن حاصلخیزی پیدا کنه و رشد کنه و به زندگیش ادامه بده
( من میخوام رها بشم از جهانی که دائما از ما میپرسه: چی ساختی؟ چند نفر تو رو دیدن؟ نتیجه کارت چی شد؟ — محصول چیزیه که باید دیده بشه و جلو چشم باشه، بذر و دانه چیزیه که باید پنهان و نامرئی بشه و زیر خاک بره و فراموش بشه و بعد تو زمان درست، تو جای درست، خاک حاصلخیزی پیدا کنه و رشد کنه و جوونه بزنه. “من میخوام دانهای رها کنم و برم” ).
دیگه قرار نیست نوشتن به شکل ِ قبل، شغل من و تامینکننده نیازهای زندگیم باشه از طریق دورهفروشی و محتوافروشی و نوشتنِ محتوای سفارشی برای برندها، این روش روش ِ من نیست؛ و اگر هم قرار باشه روزی از خوندن و نوشتن درآمد یا منافع مادی بهم برسه، ترجیحام اینه که دادوستدی به روش شخصیسازی شده خودم بین من و مخاطب باشه، نه تلاش مذبوحانه برای تبدیل شدن به فروشنده محتوا و زورچپونی و بهزور بهخوردمخاطب دادن محتوا.
دیگه قرار نیست به شکل ناپرورده قبل، تِلوتِلو بخورم و چندپاره بشم، بین فشار درونیِ “خودم بودن” و به سبک ِ خودم کارکردن و نوشتن، و فشارهای بیرونی برای ترندنویسی و ترندبازی و قلاباندازیهای چندثانیهای برای بهدامانداختن مخاطب و همانگوییها و همانکاریهای گَلهای و نوچهپروری امروزی- اینترنتی.
نوشتن و انتشار برای من از این به بعد، اول، دستوپا زدن ِ منه برای خودم، بههدفِ برونرفت از این سوگ و اضطراب و نیهیلیسم و انسداد فکری و روحیای که درگیرش هستم و خواهم بود، و راهیه برای تنندادن به تسلیهای پنهانکننده و خفهکننده “رنج”،
و دوم، کوششیه برای “باقیماندهگذاری” و “حاشیهنویسی” از تجربههای واقعی ِ زندگیم، پرسشها و دغدغههای روزانهام، خوندنها و فلسفیدنهام، به این امید و خیال، که شاید، یه روزی، یهجایی، به یه شکلی، شروعی باشه برای پرسشگری در منهای دیگه.
و هرچیزی که منتشر میکنم، به شکلی رادیکال، از قید زمان انتشار و هولهولرسونی ِ زورکی محتوا، خوشحالی الگوریتم و مخاطبجمعکنی و خساست در انتشار به شکل احمقونه و به نام کمالگرایی، دوری میکنه.
ناتاشا | پنجمین روز ِ پنجمین فصل سال ِ۰۵